«قرعهٔ مرگ»

از سوالی که پرسیده بود جا خوردم. بعضی وقتا بهش فکر کرده بودم ولی خب..
+ «جوابمو نمیدی؟!»
– «نه.»
نگاهم کرد و دندوناشو به هم فشرد.
بهش لبخند زدم.
+ «حداقل بگو خسته نمیشی؟!»
– «معلومه که میشم. خسته میشم، غمگین میشم، ناامید میشم، ولی خب در نهایت، ته دلم خوشحالم.»
+ «آخه مگه میشه؟! من اگه مثل تو بودم اصلا خوشحال نبودم.»
به حرفش خندیدم.
– «هیچکس اگه جای من بود خوشحال نبود.»
+ «خب پس تو چجوری خوشحالی؟!»
– «خب من فرق دارم، من حس میکنم رسالت زندگیم اینه.»
+ «منظورت چیه؟!»
– «منظورم اینه که ” آسمان بارِ امانت نتوانست کشید / لاجرم قرعه به نامِ منِ دیوانه زدند.”»