«آقا اجازه»

صدای در زدن اومد و نگاه همه به سمت در کشیده شد.
بغل دستی علی، آروم گفت: «اوه اوه رسید، الان آقا بیچارش میکنه.»
ولی آقای احمدی اینبار هیچی نگفت و بهش اجازه ورود داد.
انگار امروز یه چیزی سر جای خودش نبود.
زنگ که خورد، علی با عجله وسایلش رو جمع کرد که بره، ولی آقای احمدی گفت: «حاتمی بمون کارت دارم.»
+ «ولی آقا.. چشم.»
علی هر چند ثانیه به ساعتش نگاه میکرد و بعد به تعداد نفراتی که هنوز توی کلاس مونده بودن.
وقتی کلاس کامل خالی شد، آقای احمدی شروع کرد.
+ «حاتمی پسرم، چرا هرروز دیر میرسی؟!»
مثل همیشه سرشو پایین انداخت و به گفتن: «ببخشید آقا» اکتفا کرد.
آقای احمدی چشمهاشو ریز کرد و به علی خیره شد، توی ذهنش هزارتا فکر مختلف داشت، ولی یکی از همه پررنگتر بود! اینکارا به علی نمیاد.
+ «به خاطر اون دخترس؟!»
علی چنان سرشو بلند کرد که گردنش تیر کشید.
– «آقا.. آقا شما از کجا میدونید؟!»
+ «امروز ماشینم پنچر شده بود، دیر رسیدم، توی راه دیدمتون. پسر این کارا آخر و عاقبت ندارهها، بچسب به درس و مشقت.»
– «آقا..»
+ «گوش کن پسر، دو روز دیگه ول میکنه میره، تو میمونی و درسی که نخوندی و آیندهای که پر پر کردیا. نکن پسرم.»
– «آقا، عاطفه خواهرمونه، از وقتی پدرم دو شیفت کار میکنه، من مجبورم برسونمش مدرسه. الانم مدرسشون تعطیل شده منتظره، اگه اجازه بدید، باید برم دنبالش.»