ورود

«هدیه تولد»

به اطرافم نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نگاه نمیکنه، ظرف رو از کیفم در آوردم و بشقاب رو توی ظرف خالی کردم.

صدای سرآشپز از پشت سرم بلند شد: «داری چیکار میکنی؟!»

کیف از دستم افتاد.

ادامه داد: «زود باش دختر، ببین چقدر ظرف اینجا تلنبار شده.»

نفس عمیقی کشیدم: «چشم، ببخشید، الان میرم.»

کیفمو برداشتم و شروع کردم به شستن و چیدن ظرفا توی ماشین ظرفشویی.»

آخر شب، با یه خسته نباشید از همه خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم.

وقتی که رسیدم، سریع ظرف رو از کیفم در آوردم و با کلی دقت و سلیقه، به بهترین شکلی که میشد، غذا رو توی ظرف چیدم و یدونه شمع کوچیک روش گذاشتم.

شمع رو روشن کردم و به سمت اتاقش رفتم: «خانوم خانوما، خوابیدی؟! آدم که روز تولدش اینقدر زود نمیخوابه، پاشو ببین آقای رضایی برای تولدت چه غذایی فرستاده.»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *