«زیباترین لباس»

یهو داد کشیدم: «وایسا، وایسا.»
چنان زد روی ترمز که اگه کمربند نداشتم، پرت شده بودم توی شیشه.
صدای بوق ممتد ماشینا قطع نمیشد.
با چشمای گرد شده به سمتم برگشت: «چیشد؟! خوبی؟!»
چهرمو مظلوم کردم و گفتم: «این مغازه لباسی که میخواستمو داره.»
رگ پیشونیش زد بیرون و دستاشو روی فرمون فشار داد، ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم. یه نفس عمیق کشید و رفت سمت پارکینگ.
وارد مغازه شدیم، روی پا بند نبودم، لباس رو درخواست کردم و رفتم توی اتاق پرو تا برام بیارنش.
تا لباس رو دیدم وا رفتم.
این دیگه چیه؟! انگار چندتا دستمال کاغذی رنگی رو به هم دوخته بودن. گفتم شاید اگه بپوشمش، قشنگتر دیده بشه. پوشیدمش، ولی اگه برای پوشیدنش هدیه هم بذارن، دیگه حاضر نیستم اینو بپوشم.
با چهره آویزون از اتاق پرو اومدم بیرون.
+ «خوب بود عزیزم؟! همینو برمیداری؟!»
– «اگه ده میلیارد پول بدن بهم بازم اینو نمیپوشم.»
+ «چرا؟! مگه به خاطر همین لباس اونجوری داد نزدی؟!»
– «آخه از پشت ویترین خیلی قشنگ بود.»
+ «مگه نشنیدی خانوم جان؟! میگن حتی ماه هم فقط از دور قشنگه. بیا بریم که هنوز کلی مزون توی این شهر مونده.»