ورود

نگاهِ خاموش

رو به روم نشسته بود و نگاهم میکرد، بهش لبخند زدم، هیچ ری‌اکشنی نشون نداد.

از نگاه خیرش کلافه شده بودم و پاهامو عصبی تکون میدادم.

دیگه داشتم فکر میکردم صورتم مشکلی داره، به صورتم دست کشیدم ولی همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

تصمیم گرفتم منم نگاهش کنم تا شاید از رو بره، مستقیم زل زدم توی چشماش ولی هرچی نگاه کردم، انگار نه انگار.

به ساعتم نگاه کردم، نمیدونم چرا عقربه ساعت تکون نمی‌خورد.

اینبار خودمو با گوشی سرگرم کردم ولی نگاه خیرش همچنان آزارم میداد.

هوف چرا نوبتم نمیشد؟! برای همین چیزا از دندون پزشکی بدم میادا.

پاشدم رفتم از منشی بپرسم چقدر دیگه مونده تا نوبتم بشه، تا برگشتم، خانومی که کنارش بود رو پشت سرم دیدم.

بهم لبخند زد و گفت: «معذرت میخوام اگه دخترم معذبتون کرد، جلوی خودش نمیتونستم چیزی بگم، لطفا خودتون رو اذیت نکنید، شیما نابیناست.»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *