ورود

مجموعه داستان‌های کوتاه و مینیمال

داستان کوتاه دختر سیاوش

با تندی قدم برمیداشت، از همان مسیر آشنای قدیمی، نزدیکای بازار و کوچه عربا… یادش افتاد زمانی پدرش چند دهانه مغازه بزرگ اینجا داشت! اما حالا چه؟ به هزار دردسر...

مشاهده داستان