«چشمهایش»

دیدم از اونور خیابون داره میاد.
تا رسید، سوار شدم.
+ «خانم محبی؟!»
بدون اینکه سرمو بالا بیارم جواب دادم: «بله.»
راه افتاد.
داشتم برنامه فردا رو با بچهها هماهنگ میکردم که..
+ «گرمتون نیست؟!»
بازم سرمو بالا نیاوردم: «نه.»
+ «دانشجو هستید؟!»
از هیچی بیشتر از راننده پرحرف بدم نمیومد. سرمو بالا آوردم که با اخم بهش بفهمونم داره پرحرفی میکنه.
ماتم برد.
این.. این چشمها.. امکان نداره!
وارد اسنپ شدم تا اسم راننده رو چک کنم، اون نبود، ولی چشمهاش..
احتمالا به خاطر پریشونی حالم بود که دیگه حرفی نزد، فقط بعد از چند دقیقه جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و اونموقع بود که متوجه ریزش اشکهام شدم.
– «ممنون، پیاده میشم.»
+ «خانم محبی!»
– «بله.»
+ «فراموشش کنید.»
– «فکر میکردم موفق بودم..»