«مسیحا نفسی میآید..»

نشسته بودیم و به رقص دو نفره عروس و داماد نگاه میکردیم.
+ «ای بابا، مهنازم حیف شدا.»
همه بهش نگاه کردیم.
– «حیف؟! چرا؟!»
+ «یادتون نیست؟! عاشق پسر همسایشون شده بود. به عشق اولش نرسید. جدی از بین هممون فقط مهسا به عشقش رسیدا!»
– «اونوقت مهسا حیف نشد؟! توی این سن داره با یه بچه طلاق میگیره.»
+ «واقعا؟! نمیدونستم. چرا؟!»
ادای مهسا رو در آورد و با چشمای چپ شده گفت: «تفاهم نداریم.»
همه به حرکتش خندیدن.
+ «ولی بازم به نظرم عشق اول یه چیز دیگس.»
اصلا بذارید سارا بگه، سارا به نظرت ازدواج با عشق اول بهتر نیست؟!»
نگاهش کردم: «بعدا از حرفم ناراحت نمیشی؟!»
+ «نه بگو.»
– «به نظر من عشق اول معنی نداره.»
همشون با هم گفتن: «واااااا.»
– «ببینید، همه ماها توی ۱۶-۱۷ سالگی برای اولین بار عاشق شدیم، نه؟! فکر نمیکنم کسی باشه که الان حاضر باشه با همون آدمی که اونموقع عاشقش شد زندگی کنه.»
همشون سر تکون دادن.
ادامه دادم: «ولی کسی که بعدا میاد، یواش یواش میاد و زخمتو میبنده و کاری میکنه که تموم پروانههای مرده توی دلت، دوباره پر بگیرن. همین مهنازو ببینید، بعد از رضا کی اینقدر خوشحال دیده بودینش؟! مثل یه گنجشک خیس بود، احسان اومد و بالشو بست و دوباره پرواز رو یادش داد.»