«باغِ پرتقال»

از اینکه کسی بیاجازه وارد اتاقش بشه اصلا خوشش نمیاد، ولی حالا که نیست، فرصت خوبیه برای فضولی کردن.
همین که وارد شدم تابلوهاش چشمم رو گرفت.
به طرز عجیبی همه تابلوها تصویری از پرتقال بودن، حتی توی اتاق هم بوی پرتقال میومد، حتی عطری که استفاده میکنه هم بوی پرتقال میده.
یادمه چقدر دنبال این عطر همهجای شهر رو گشت و هی پرسید: «آقا ادکلن Clinique Happy دارید؟!» تا آخر پیداش کرد.
توی دلم از هنرمندیش کیف میکردم.
+ «اینجا چیکار میکنی؟!»
– «من.. من.. اووم.. چیزه.»
+ «بشین برات چای بیارم.»
– «نه مرسی نمیخورم. سارا، چرا فقط پرتقال؟!»
+ «برای همین نمیخواستم کسی بیاد توی اتاقما.»
– «نه جدی، چرا؟!»
+ «اگه بهت بگم، بهم نمیخندی؟!»
– «نمیدونم، قول نمیدم»
+ «من فکر میکنم توی زندگی قبلیم درخت پرتقال بودم.»