ورود

«اولین قربانی»

با احساس سرما از خواب بیدار شدم.

همه‌جا تاریک بود، فکر کردم که هنوز صبح نشده.

صداهای عجیبی می‌شنیدم، انگار داشتن دنبال یه چیزی میگشتن.

یه چیزی با همیشه فرق داره، هنوز نمیدونم چیه ولی، انگار دیگه خوشحال نیستم.

توی افکار خودم غرق بودم که یهو همه‌جا روشن شد‌.

با عقل جور در نمیاد ولی مطمئنم یه بیل مکانیکی دیدم که سقف خونه رو بلند کرده بود.

حالا صداها واضح شده بود، میگفتن بیاین بیاین اینجاس، پیداش کردیم.

چند نفر با لباسای عجیب و غریب بالای سرم ظاهر شدن و داشتن منو از بغل مامانم جدا میکردن.

میخواستم بگم نکنید! مامانم بدون من میترسه ولی حنجره‌ای نبود که صدایی ازش خارج بشه.

حالا میتونستم همه‌جا رو ببینم، چرا اینجا این‌شکلی شده؟!

شهر قشنگمون، خونه قشنگمون

نه نه نه مامان قشنگم….

حالا میفهمم. سرما، غم، ترس، ناامیدی

حالا میفهمم

من اولین عروسک یتیم شده جنگ بودم..

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *