ورود

«میزِ خاطرات»

پشت در ایستاده بودم و به کلید توی دستم نگاه میکردم.

صداش توی سرم پخش میشد: «آره تو راست میگی، من دیگه دوستت ندارم، وسایلتو جمع کن و برو.»

بالاخره درو باز کردم و رفتم داخل.

سرما و بوی خاک، خبر از همه‌چیز می‌داد.

چراغو روشن کردم و رفتم توی اتاق و شروع کردم به جمع کردن وسایل باقی مونده.

به اطرافم نگاه کردم، همه‌چیز رو جمع کرده بودم، فقط کاش..

چمدون رو برداشتم و رفتم بیرون، لحظه آخر، میز خاطرات چشمم رو گرفت.

رفتم نزدیک‌تر و..

صدای چرخیدن کلید، خبر از اومدنش می‌داد.

+ «تو اینجا چیکار میکنی؟! چرا دست به این وسایل زدی؟!»

– «اومده بودم بقیه وسایلم رو ببرم.»

+ «خب برداشتی؟! حالا برو.»

– «گفته بودی دوستم نداری.»

+ «ندارم.»

– «پس چرا فقط قاب عکس منو گردگیری کردی؟!»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *