ورود

«آرزویِ تولد»

به کیکی که جلوم روی میز گذاشته بودن نگاه میکردم، عدد شمع ۶۰ رو نشون میداد. من کی وقت کردم ۶۰ ساله بشم؟!

داشتم فکر میکردم که توی این ۶۰ سال، چندسالشو واقعا زندگی کردم؟! چه چیزایی رو پشت سر گذاشتما.

دستی که روی شونم نشست منو به زمان حال برگردوند. نگاهش کردم و بهم لبخند زد. 

+یادته اونموقعا بهت گفته بودم نمیخوام بیشتر از ۶۰ سال عمر کنم؟!

چپ چپ نگام کرد.

+ یادته؟!

– یادمه.

+ اشتباه میکردم، ۶۰ سال دیگه هم به عمرم اضافه شه برای با تو بودن وقت کم میارم.

اینبار لبخند زد، عمیق.

صدای بچه‌ها درومد: «دل و قلوه‌هاتونو بذارید بعدا رد و بدل کنید، شمع آب شد.»

خندمون گرفت.

اومدم شمعو فوت کنم که باز صداشون درومد: «اول آرزووووو.»

چشمامو بستم و آرزو کردم: «خداجونم اون آرزوی قبلی رو فراموش کن، میخوام بمونم و حالا حالاها کنارش زندگی کنم.. :)»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *