«درسِ دیوار»

کلافه شده بود، دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. هرچی باهاش حرف میزد، انگار نه انگار.
نشسته بود و به تلویزیون خاموش نگاه میکرد که..
بلند شد و رفت سمت اتاقش، در زد و وارد شد: «احسان بابا، بیا میخوام باهات صحبت کنم.»
+ «فقط زود بگو کار دارم.»
– «من یه فکری کردم. بیا این میخها رو بگیر، هروقت یه کار بد کردی، یکی از این میخها رو بزن به دیوار و هروقت یه کار خوب کردی، یکی از میخها رو در بیار.»
+ «وا این دیگه چه کاریه؟!»
– «بیا امتحانش کنیم.»
احسان با رغبت قبول کرد و از فردا هربار کار بدی انجام میداد یه میخ به دیوار میزد. بعد از چندروز، میخواست به خاطر دعوایی که توی مدرسه کرده بود یه میخ به دیوار بزنه که دید دیگه جایی روی دیوار نمونده. حالا باید با کارهای خوب، دوباره برای میخهای جدید جا خالی میکرد.
تشویق و تقدیر بعد از انجام کارهای خوب، به مذاقش خوش اومده بود و برای تشویق شدن هم که شده، کارهای خوب بیشتری انجام میداد.
بعد از کمک به دوستش، برگشت خونه که یکی دیگه از میخها رو در بیاره، ولی دیگه میخی توی دیوار نمونده بود.
به دیوار رو به روش خیره شد، میخی نبود ولی جای میخها توی ذوق میزد.
احسان درسش رو گرفته بود.
اثر رفتار آدمها به راحتی از بین نمیره.