«به چه قیمتی؟!»

توی راهرو منتظر نشسته بودم که جلسه پزشک بخش تموم بشه که یهو در باز شد و اومد.
+جناب دکتر، میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟!
-جانم دخترم، بفرما.
+ دکتر جان مریض اتاق ۲۱۷ هست، دختر اتباعه
– آها آره، خب؟!
+هزینه درمانش شده ۲۰۰ میلیون، بیمه هم ندارن.
– ای داد، کمکی از من برمیاد؟!
+راستش.. چجوری بگم، راستش دکتر، تصمیم گرفتیم فراریشون بدیم. فقط تأیید شما مونده.
– کار خطرناکیه دختر، هم برای شما دردسر میشه هم اون بنده خدا.
+آخه چارهای نداریم دکتر.
– چی بگم، من حرفی ندارم، فقط مواظب باشید.
لبخندی از روی رضایت زدم و رفتم که به پدر دختر بچه بگم ماجرا رو ولی هرچی که گفتم، هرچی بهش اصرار کردیم، قبول نکرد که نکرد.
بعد از اتمام شیفت رفتم که دوباره با پدرش حرف بزنم ولی گفتن که از عصر رفته و برنگشته، خستهتر از اونی بودم که منتظر بمونم.
تمام شب رو به این فکر کردم که چی بگم که پدرش رو راضی کنه و یک ساعت زودتر از شروع شیفت، رفتم بیمارستان.
+معصومه جان، بیمار اتاق ۲۱۷ رو کجا منتقل کردید؟!
– مرخص شد خانوم دکتر.
+یعنی چی؟! چجوری مرخص شد؟!
– والا.. والا چی بگم..
+کسی کمک کرد بهشون؟!
– نه خانوم دکتر.
+پس چی؟! بگو دیگه دختر.
– پدرش اومد..
+خب
– گفت که.. اوووم.. گفت که..
+ گفت که؟!
– گفت اونیکی دخترشونو فروختن که بتونن اینو مرخص کنن.