ورود

«قولِ مردانه»

یه لحظه گرم حرف زدن با معلمشون شدم و تا برگشتم دیدم نیست.

همه بچه‌ها روز اول مدرسه گریه میکنن و می‌چسبن به مادراشون، معلوم نیست این بچه کجا رفته.

همینجوری توی حیاط مدرسه راه می‌رفتم و دنبالش می‌گشتم.

از دور دیدمش، بچم کی وقت کرد اینقدر بزرگ بشه؟! خندم گرفت، کیفش از خودش بزرگ‌تر بود.

رسیدم نزدیکش و صداش زدم: «گندم، کجا رفتی یهو؟!»

برگشت.

+ «خاله شما اسم منو از کجا میدونی؟!»

کیف صورتی، کفش صورتی، مدرسه گل‌ها، گندم، همه‌چیز درست بود ولی این گندم، گندم من نبود.

– «ببخشید عزیزم، اسم دختر منم گندمه، فکر کردم اونو دیدم.»

صداش از پشت سرم بلند شد: «گندم بابا اینجایی؟!»

چندسال بود این صدا رو نشنیده بودم؟!

نزدیک شد.

همون بوی همیشگی.

نمیتونستم سرمو بلند کنم، نیازی هم نبود، بی‌توجه از کنارم رد شد.

فقط لحظه آخر برگشت: «دیدی تونستم حداقل به یکی از قول‌هایی که دادم پایبند بمونم؟!»

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *