گفتم : بیخیال نداریم، امروز آخر ترمه، شاید دیگه هیچ وقت فرصت نشه!
گفت : باور کن روم نمیشه
گفتم: نمیخواد کوه بکنی که ، فقط میری حرفتو بهش میگی.
سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت…
بازوشو گرفتم و گفتم برو، اگه فلانی زودتر بهش گفت چی؟ اونوقت تو میمونی یه عمر حسرتا
رنگش پرید، یکم سکوت کرد و سری تکون داد:
گفت: خدا لعنتت کنه، حالا باید چی بهش بگم؟ من تا حالا از این کارا نکردم!
گفتم: دعوتش کن به کافه کنار میدون، بگو کار مهم دارم باهاتون
سرشو انداخت پایین و داشت به سمتش میرفت که شونهاش رو و تکون دادم و گفتم :
محکم حرف بزن!
امروز دقیقا ۱۵ سال از اون روز میگذره و سومین بچه شونم چند روز دیگه به دنیا میاد 🙂
گاهی اوقات تمام چیزی که برای رسیدن به خوشبختی و ساختن یک آینده زیبا نیاز داریم، یک هُل کوچک و تشویقهای یک دوست خوب است. متنی که پیش روی شماست، یک داستان کوتاه و بسیار دلنشین با نام «همین الان!» است که به زیبایی ارزش شجاعت در لحظات حساس زندگی را به تصویر میکشد. این اثر در قالب یک داستان مینیمال نوشته شده است؛ سبکی که در آن نویسنده بدون اضافهگویی و تنها در چند سطر، مخاطب را با خود به روزهای پرالتهاب دانشجویی و ترسهای شیرین جوانی میبرد. در این داستانک جذاب، شاهد یک تصمیم لحظهای و عاشقانه هستیم که چگونه با یک مداخلهی دوستانه و بهموقع، مسیر زندگی دو نفر را برای همیشه تغییر میدهد و به یک پایانبندی گرم و لبخندآور ختم میشود. اگر به دنبال خواندن روایتی هستید که در کمتر از یک دقیقه، حس امید و رفاقت را در دل شما زنده کند، این داستان زیبا را از دست ندهید.