ورود

داستان کوتاه ساعت 11و12 دقیقه | دوراهی طلاق یا اینستاگرام

داستان کوتاه ساعت 11و12 دقیقه | دوراهی طلاق یا اینستاگرام

– اینم شد عکس آخه؟ یه عکس بلد نیستی بگیری تو؟

– بسه دیگه زن! صد تا عکس گرفتیم. هر یه متری که راه میریم دو تا عکس می‌گیری. دیروز هم سر همین نتونستیم خوب تخت جمشید رو بگردیم. اینم شد سفر آخه؟

– اه چقدر غر می‌زنی! یه عکس دیگه… می‌مونه یادگاری. اینستا رو پر می‌کنه.

– دیشب هم که رسیدیم هتل، دو ساعت تموم داشتی عکس‌ها رو ادیت می‌کردی و پست و استوری می‌ذاشتی. اصلاً وایسا ببینم… تو چرا دیگه عکس دونفره‌هامون رو نمی‌ذاری تو پیجت؟ چی؟ چشم نداری ببینی این همه فالوور داره؟ می‌خوام بلاگر سفر بشم. می‌خوام تبلیغ بذارم و خودم پول در بیارم. ما زنا تا مستقل نشیم و خودمون پول در نیاریم، زیر یوغ شما مردا می‌مونیم.

مرد سکوتی کرد و به راهش ادامه داد. بعد از اینکه چند قدم برداشت، بدون اینکه رو به زنش کند گفت:

– از اینجا به بعد هر جایی که بریم، فقط یه دقیقه وایمیستم. نیومدی، رفتم.

زن اخم کرد و پشت همسرش به راه افتاد؛ در حالی که گوشی دستش بود و تندتند کامنت‌ها و دایرکت‌های پست و استوری‌های دیشب را جواب می‌داد.

شب در هتل، مرد روی مبل نشسته بود و استوری‌ها را یکی‌یکی رد می‌کرد. ناگهان صورتش قرمز شد و با فریاد همسرش را صدا زد:

– کوکب! این چیه؟!

زن گوشی به دست، در حالی که روی صورتش کرم مالیده بود و پوست خیار روی گردنش بود، به طرف همسرش نگاه کرد. گوشی را نگاه کرد و گفت:

– عکس دیگه!

مرد عصبی‌تر شد. گوشی را از دست همسرش گرفت و پرت کرد تو دیوار.

– عکس؟! فکر کردی من چیم که دوازده هزار تا فالوور عکس زن با تاپ و دامن ببینن؟

زن از حرکت مرد خشکش زده بود. تا حالا همسرش را اینجوری ندیده بود. مرد همچنان دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، زل زد توی چشم‌های همسرش و گفت:

– الان ساعت ۱۱ و ۱۰ دقیقه‌ست. اگه تا یک دقیقه دیگه پاکش نکردی، آخرین باریه که صدای منو می‌شنوی.

زن خیلی جا خورد. همسرش را دوست داشت. گوشی را از زمین برداشت؛ سالم بود، فقط محافظ صفحه‌اش شکسته بود. اینستا را باز کرد تا عکس را پاک کند. در صفحه اول اینستا، پستی توجهش را جلب کرد:

«کاری که دوست داری رو انجام بده. هیچ مردی نمی‌تونه برای ما زن‌ها تعیین تکلیف کنه»

اندکی گذشت. مرد دوباره به ساعت نگاه کرد.

ساعت، یازده و دوازده دقیقه…


به قلم و روایت امین سمیعی
aminsm@qesseha.ir ( نظرات و پیشنهادات)



ماجرای داستان صوتی ساعت ۱۱ و ۱۲ دقیقه چیست؟

شاید برای شما هم پیش آمده باشد؛ سفری که به جای لذت بردن از مناظر، صرف تنظیم زاویه دوربین برای گرفتن بهترین عکس اینستاگرام می‌شود. داستان کوتاه «ساعت ۱۱ و ۱۲ دقیقه» (اپیزود بیستم پادکست قصه‌ها)، روایتی مینیمال و تکان‌دهنده از زندگی زوجی است که در سفر به تخت جمشید، اسیر لایک و کامنت می‌شوند.

خلاصه داستان

زنی که آرزوی اینفلوئنسر شدن و استقلال مالی دارد، لحظه به لحظه سفر را استوری می‌کند. اما شوهرش که از این وضعیت کلافه شده، با دیدن یک عکس خاص در پیج عمومی همسرش، از کوره در می‌رود. او یک اولتیماتوم ترسناک می‌دهد:

“الان ساعت ۱۱ و ۱۰ دقیقه است. اگه تا یک دقیقه دیگه اون عکس رو پاک نکردی، آخرین باریه که صدای منو می‌شنوی!”

زن گوشی را برمی‌دارد. ساعت ۱۱ و ۱۱ دقیقه است. او وارد اینستاگرام می‌شود تا عکس را پاک کند، اما چشمش به پستی با مضمون «حقوق زنان و عدم تعیین تکلیف مردان» می‌خورد…

عقربه‌ها حرکت می‌کنند و ساعت ۱۱ و ۱۲ دقیقه می‌شود. تصمیم زن چه بود؟

چرا باید این داستان را بشنوید؟

پایان باز و تأمل‌برانگیز: قضاوتی در کار نیست، شنونده خود پایان را تفسیر می‌کند.

تصویرسازی واقعی: نگاهی به پشت پرده زندگی‌های به ظاهر شاد اینستاگرامی.

تعلیق بالا: کل داستان حول محور یک دقیقه سرنوشت‌ساز می‌چرخد.


پادکست قصه‌ها • داستان کوتاه، داستان مینیمال داستانک

📌کانال های پادکست قصه ها

🔹کست باکس

🔹شنوتو 

🔹اسپاتیفای

📌 راه‌های ارتباطی :

aminsm@qesseha.ir ایمیل نویسنده

یوتیوب قصه‌ها ( داستان های ویدئویی ) : قصه‌ها | داستان های‌ کوتاه با امین‌سمیعی – YouTube

تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@

سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *