ورود

بتاز سِودا

کلاه رو از سرش برداشت و عصبانی گفت:

حالا میزارمش بالا تر.

اخم اصلا بهش نمی اومد، ولی باید می‌ترسیدم 

یا خودم رو به ترس میزدم حداقل، شاید اینجوری قبول می‌کرد!

خانم جون پشت‌ چشم نازک کرد و گفت:

خوشم باشه.

بابا هم مخالف بود و چون مطمئن بود آقاجون رضایت نمیده، برای به دست آوردن دل من میخواست یه تلاشی بکنه، پس گفت: آقا، سِودا فقط میخواد …

آقای جون پرید وسط حرفش: نه.

مامان سینی چای رو آورد: آقاجون سِودا عاشقِ…

آقا جون با عصاش زد زیر سینی چای، مامان هم زد زیر گریه!

بابا دنبالش رفت و آقا جون هم سیگارش رو روشن کرد.

هوف دوباره برگشته بودم سر خونه اول!

ولی من نباید میباختم، باید هر جوری شده راضی شون میکردم!

مشغول بافتن موهام بودم که یه سنگ خورد به پنجره؛ آراز رو اون پایین دیدم: اینجا چیکار میکنی؟

+درو باز کن یخ زدم از سرما، همه تو این خونه کَر شدین به سلامتی؟

-خجالت بکش بی ادب

+باشه کشیدم، حالا درو باز کن.

آراز واقعا دیوونه بود، یه دیوونه دوست داشتنی …

+به چی فکر میکنی؟ اوی؟ سِودا

آقا جون راضی نشده نه؟خب حالا عزا نگیر، من یه نقشه ای دارم، برو بخواب و فردا قبل اذان صبح، بیا پشت رودخونه.

اون شب تا صبح خوابم نبرد تا وقتی که دوباره آراز رو دیدم..

یه پاکت سیاه گرفت سمتم:

بیا سِودا برو و بتاز!

-میدونی که از هر خانواده فقط یه نفر می‌تونه شرکت کنه، مگر اینکه آقا جون بره و وساطت کنه که اونم قبول نکرده!

+یکی از رفیقام نمیاد، جای اون میری، ولی یادت باشه نباید کلاه رو دربیاری، نباید کسی تو رو ببینه، تا آخر مسابقه!

-آراز…

+بتاز سِودا، مثل همیشه

حالا پشت خط بودم، آرزوی دیرینه ام داشت، به حقیقت تبدیل میشد، رویام بود، شرکت توی مسابقات اسب سواری!

اونم چه مسابقه ای، انتخابی لیگ!

آراز هم تمام مدتی که سوارکاری می‌کرد منتظر رسیدن این مسابقه بود، خیلی براش مهم بود…

هرچی چشم انداختم آراز رو ندیدم، گفت خودش می‌ره ته صف که تابلو نشه باهمیم.

هوم…از چشمات میخونم، داری فکر می‌کنی نتیجه چیشد؟ آره من بُردم…

وقتی به خط پایان رسیدم، از بلندگو اسمم رو خوندن! سِودا نوه آقا خان! خانواده آقاخان!

نفرات بعدی رو اعلام کردن، اما اسم آراز رو نه…

+مامان، مامان 

-جانم؟

+بابا چیشد؟چندم شد؟

-اینقدر ذوق داشتم که حواسم نبود، لباسی که به تن کرده بودم، لباس آراز بود! آراز انصراف داده بود و اسم من رو به جای خودش داده بود.

+مگه نگفتی خودش هم کلی منتظر اون مسابقه بود؟

*از همه چیز مهم تر برای من سِودا بود و البته هست و همیشه می‌مونه…همه میگفتن سِودا نمیتونه و من مطمئن بودم که می‌تونه، چون قبلاً دیده بودم تاختنش رو، به قلبم تاخته بود…

-کی اومدی آراز؟

*از وقتی داشتی گذشته رو برای دخترمون، زیر و رو میکردی.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *