دمپایی

دکمه های سرآستینم رو بستم، ادکلن زدم و خودم رو تو آیینه برانداز کردم؛ عالی درست مثل همیشه.
پشت میز نشسته بودم و قرار های روز رو چک میکردم.. حالا دیگه وقت چای بود!
دکمه تلفن رو با خودکار طلایی جدیدم فشار دادم:
خانم احمدی، بگو چای منو بیارن! با شکلات!
پنج دقیقه بعد آبدارچی در اتاق رو زد، چای رو روی میز گذاشت و خواست بره که …
فریاد زدم:
وایسا ببینم! اون چیه پات؟ با دمپایی تو شرکت من میگردی؟ مگه اینجا خونه باباته؟
پیرمرد دست های لرزونش، لرزون تر شد و خواست بره که فریاد دوم رو بلند تر زدم:
گمشو برو کار گزینی برای تسویه!
قبلش هم این دمپایی هارو دربیار؛ همه جا رو به گند کشیدی!
آبدارچی بدون حرف، دمپایی هارو گوشه اتاق درآورد و از در بیرون رفت.
عصبانی پشت میز برگشتم و روی صندلی نشستم، واقعا چی پیش خودشون فکر کردن؟ همه چیز اینجا رو زیر سوال میبرن با این رفتار ها!
دست بردم برای ریختن اولین فنجون چای تا شاید آروم تر بشم که قوری پیرکس، برگشت روم و حس کردم تمام وجودم داره میسوزه،…
خانم احمدی سراسیمه به اورژانس تلفن کرد.
وقتی رسیدن، گفتن که روی جفت پاهام دچار سوختگی شدید شده!
به سختی کفش و جوراب رو از پام درآوردن و پانسمان کردن.
موقع رفتن یکی از تکنسین ها رفت نزدیک در، دمپایی های آبدارچی که هنوز اونجا بودن رو برداشت گرفت سمتم و به دوستش گفت:
عه عجب شانسی! علی، یه جفت دمپایی اینجاست! بیا اینارو پاش کن، تا فعلا بتونیم ببریمش.
«شاخه نبات»