ورود

وقتی جنگ حریف عشق نشد

شهر دیگر شبیه شهر نبود دیوارها زخمی بودند، پنجره‌ها شکسته، و آسمان بیشتر وقت‌ها با نور انفجار روشن می‌شد. مردم یاد گرفته بودند با صدای آژیر زندگی کنند، با ترس بخوابند و با امیدی کوچک بیدار شوند.

اما در میان تمام این ویرانی‌ها، چیزی هنوز زنده مانده بود.

عشق.

همایون با قدم‌های خسته از کوچه‌ی تاریک عبور می‌کرد. قلبش تند می‌زد؛ نه از صدای جنگ، بلکه از امیدی که جرأت نمی‌کرد به آن اعتماد کند. گفته بودند فرانک امشب می‌آید. اما در زمانه‌ای که هر لحظه ممکن بود آخرین لحظه باشد، آدم سخت باور می‌کرد که معجزه هنوز وجود دارد.

و بعد… او را دید.

فرانک

ایستاده زیر نور کم‌رنگ چراغی که انگار برای همان لحظه روشن مانده بود. چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط نگاه کردند؛ طولانی، ناباورانه، مثل دو نفری که از دل یک رؤیا بیرون آمده باشند.

همایون آرام جلو رفت. نفسش لرزید.

گفت:  

«فرانک…؟»

فرانک لبخند زد؛ همان لبخندی که ماه‌ها در ذهن نوروز زنده مانده بود.

همایون دست‌هایش را روی شانه‌های او گذاشت، با چشمانی که پر از حیرت بود زمزمه کرد:  

«واقعاً تویی؟ فرانک منی؟ یعنی… دوباره دیدمت؟»

بعد ناگهان او را در آغوش کشید. محکم. آن‌قدر محکم که انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، دوباره از او گرفته شود.

با صدایی شکسته گفت:  

«باورم نمی‌شه… خوابم یا بیدار…»

فرانک سرش را روی سینه‌ی او گذاشت و آرام گفت:  

«بیداری همایون… من اینجام.»

صدای انفجاری دوردست در شهر پیچید، اما برای آن دو فقط مثل صدای دورِ طوفانی بود که به آن‌ها نمی‌رسید. دنیا برای لحظه‌ای کوچک شده بود به همان آغوش.

همایون پیشانی‌اش را به پیشانی حانیه تکیه داد. لبخندی زد، اما ناگهان بغضی که ماه‌ها در سینه‌اش زندانی شده بود شکست. شانه‌هایش لرزید و بی‌اختیار گریه کرد.

میان هق‌هق گفت:  

«فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نبینمت…»

فرانک او را محکم‌تر بغل کرد و دستش را در موهایش کشید.  

«دیدی؟ 

جنگ نتونست ما رو از هم بگیره.»

آن شب، میان شهری که هنوز بوی باروت می‌داد، دو نفر ایستاده بودند که هنوز به عشق ایمان داشتند.

و شاید جنگ می‌توانست خانه‌ها را خراب کند، خیابان‌ها را ویران کند و آسمان را تیره کند…  

اما یک چیز را هرگز نتوانست شکست بدهد.

عشقی که میان قلب فرانک و همایون زنده بود.

چون گاهی، حتی در تاریک‌ترین روزهای دنیا هم،  

جنگ حریف عشق نمی‌شود.

#حانیه‌سادات‌باغبانی

 

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *