داستان کوتاه دختر سیاوش

با تندی قدم برمیداشت، از همان مسیر آشنای قدیمی، نزدیکای بازار و کوچه عربا… یادش افتاد زمانی پدرش چند دهانه مغازه بزرگ اینجا داشت! اما حالا چه؟ به هزار دردسر پول زایمان همسرش را جور کرده بود و به سمت بیمارستان میرفت.
طلا همسرش، بعد از مرده به دنیا آمدن دوتا بچه اولشان خیلی افسرده شده بود و دیگر امیدی به این زندگی نداشت، میترسید این بچه هم مثل دوتای قبلی بشود…
طلا خیلی استرس داشت و راضی نمیشد سیاوش از کنارش برود، ولی چارهای نبود، سیاوش باید پول جور می کرد! سیاوش لحظهای از فکر و خیال بیرون آمد، دست به پاکت پول توی کیفش زد تا از جایشان مطمئن شود و دستی هم به گردنبند نقرهاش. حالا تنها دارایی مادی که برایش مانده بود همین بود، گردبند نقره با آویز آبی رنگش. یاد حرفای آقایش خدابیامرز افتاد: «سیاوش، این گردبند هزاران سال نسل به نسل چرخیده تا به ما رسیده، مثل جانت ازش مواظبت کن…»
از نوجوانی که پدرش را از دست داده بود، خیلیها به آن گردبند چشم داشتند، خصوصا آن سه تا نفر! همان سه نفری که مغازهها را با خیانت محسن، شریک قدیمی بابا، مفت از چنگشان درآورده بودند. سیاوش در اوج بی پولی هم حتی لحظهای به فروختن آن فکر نمیکرد، مثل جانش برایش عزیز بود…همینطور قدم میزد، از کوچهها میرفت تا سریعتر به بیمارستان برسد، باز یاد طلا افتاد: «اگر این بچه هم می مرد چه؟» صدایی سکوت کوچه را شکست: «به به آقا سیاوش، بچه ها ببینید کی اینجاست!» سیاوش سرش را برگرداند، چشمش به همان سه تا نامرد تازه به دوران رسیده افتاد! همان سه تایی که با کمک محسن مغازه هارو از چنگشان درآورده بودند.
گنده شان اسمش عبدالله بود، بچه محل قدیمی اش، او از بچگی به سیاوش حسودی میکرد.
به ثروت پدرش، به رابطه او و برادرش علی، وقتی سیاوش و علی کنار هم راه می رفتند کسی جرئت نداشت چپ نگاهشان کند.اما الان یک سال شده بود که باهم حرف نمی زدند… دوباره صدای عبدالله بلند شد:
«آقا سیاوش دیگه جواب مارو نمیدی، نه؟» سیاوش با سردی سری تکان داد، نگاه عبدالله به گردنبند سیاوش دوخته شده بود، صدا زد: «این گردبند قشنگه هم که گردنته، نکنه سر همین با علی دعوات شد؟ جات خالی دیروز اینجا دیدمش علی رو» سیاوش کفری شده بود ولی نمی خواست چیزی بگوید، باید زودتر به بیمارستان میرسید، طلا منتظرش بود، سرش را کج کرد و به راهش ادامه داد.
عبداالله می دانست دیگر فرصت بهتری پیدا نمیکند که بخواد گردبند را از سیاوش بگیرد، چیزی گفت که او را تحریک کند: «آقا سیا میگن بچه سومتم مرده به دنیا اومد؟ اینم زن بود تو گرفتی آخه» آن دو نفر دیگر زیر خنده زدند.سیاوش قرمز و شد و به سمتش برگشت،
با اینکه خیلی وقت بود باشگاه کشتی نمی رفت ولی هنوزهم زور زیادی داشت! یقه عبدالله را گرفت و چسباندش به دیوار.«چه زری زدی؟ وجودشو داری یه بار دیگه بگو» عبدالله با نگاهش به دوست مو طلاییش اشارهای کرد، موطلایی چاقو را روی گردن سیاوش گذاشت. سیاوش رنگش پرید!
عبداالله گفت: «خودت خوب میدونی چی می خوام» سیاوش دستش را روی گردنبندش گذاشت. مو طلایی چاقو را بیشتر فشار داد و گردن سیاوش زخم کوچکی برداشت.گردنبند به جانش بسته بود، حتی اگه کشته میشد هم حاضر نبود آن را به دستشان بدهد. یاد طلا افتاد، اگر او اینجا میمرد، کی به داد طلا و بچه تو راهی اش می رسید؟ عبدالله داد زد: «مثل آدم اون گردنبندو بده و برو، میدونی که چاقو چقدر تیزه؟» سیاوش بغض کرده بود، چارهای نداشت، هیچکس هم در کوچه نبود که به دادش برسد، دستانش شل شد. عبدالله گردبند را از گردنش کشید، انگار جان سیاوش با گردبند رفت… عبدالله لبهایش را دم گوش سیاوش آورد و گفت : «دیدی بالاخره مال خودم شد» موطلایی چاقویش را برداشت و سه تایی باهم به راه افتادند. سیاوش روی زانوهاش افتاد و اشک می ریخت. آن سه نفر خنده کنان میرفتند که صدای گاز ماشینی سکوت کوچه را شکست، سیاوش سرش را بالا گرفت! پرشیا سفید با سرعت به سمت موطلایی می رفت و محکم بهش زد: موطلایی روی زمین پرت شد و چاقو از دستش افتاد درست جلوی پای سیاوش! دو نفر دیگر خشکشان زده بود، پرشیا ترمز کرد و پیاده شد.علی بود!
تا پیاده شد داد زد: «مادر نزاییده کسی داداش منو خفت کنه!» و بعد به سمت دومی حمله کرد.سیاوش سریع چاقو را برداشت به سمت عبدالله رفت.چند متر جلوتر سیاوش گیرش انداخت و چسباندش به دیوار، چاقو را زیر گلویش گذاشت. «کجا میری لات کوچه خلوت؟» ردش کن بیاد! عبدالله با ترس و لرز گفت: به خدا شوخی کردم آقا سیاوش، می خواستم چند روز دستم باشه و بهت پسش بدم، بفرما این گردبند خدمتت. سیاوش نگاهی به عبدالله کرد و لبخندی تلخی زد. با کله گذاشت توی صورتش! عبدالله دماغ خونی اش را گرفت و فرارکرد. سیاوش سرش را به سمت علی برگرداند، علی دنبال آن یکی میدوید، سیاوش داد زد: «ولش کن داداش» علی برگشت، دوبرادر بعد یک سال باهم چشم تو چشم شدند… یک نگاه برادرانه، درست مثل قدیما، بدون اینکه حرفی بزنند همدیگر را در آغوش گرفتند.سیاوش در گوشش گفت: «داداش بگاز بریم بیمارستان، الاناست که طلا زایمان کنه.» با سرعت به سمت بیمارستان رفتند و سیاوش به بخش زایمان دوید، چشمش به تخت طلا افتاد، خواست تا داخل اتاق برود، اما پرستار جلویش رو گرفت،
«کجا میری آقا ؟»
سیاوش: «زنمه»
پرستار گفت: «پس شوهرش شمایی! کجایی صدبار صدات کردیم»
سیاوش توجهی نکرد و به سمت طلا رفت.
زن و شوهر به چشمهای هم زل زدند،طلا با چشمهای نگرانش گفت: «چقدر دیرکردی سیاوش؟ گردنت چرا زخم شده؟»
سیاوش گفت: «چیزی نیست، گرفت به شاخه»
دستان طلا را گرفت و پیشانی عرق کرده اش را بوسید،
به طلا گفت: «نگران نباش زندگیم، مطمئنم چند ساعت دیگه من و تو بچمون اینجا کنار همیم.» با اینکه سیاوش از حرفش مطمئن نبود ولی با همین حرف، کل وجود طلا آرام شد، لبخندی زد و چشمهایش را بست تا برود برای زایمان…
چندساعتی گذشت، در اتاق باز شد و پرستار بیرون آمد، رو به سیاوش کرد و گفت:
«تبریک میگم آقا بچه دختره، یه دختر مثل ماه، برو تو خانومت منتظرته»
سیاوش وارد اتاق شد و چشمش به مادر و دختر افتاد.طلا و سیاوش نگاهی به هم کردند و نگاهی به دخترشان، چشمان هردو پر از اشک شده بود. سیاوش دستان طلا را گرفت: «یادته قرار گذاشتیم اگر بچهمون دختر شد اسمش را چی بگذاریم؟»
طلا لبخندی زد و گفت: «آره یادمه» اسمشو میگذاریم: •ایران•
چشمان سیاوش چند دقیقهای به ایرانش دوخته شده بود، از دیدنش سیر نمیشد! پیشانیاش را بوسید دست کرد در جیبش و گردنبند نیلی را درآورد و به آرامی روی سینه ایران گذاشت…
خوب که دقت می کردی درست وسط آویز نیلی رنگش حک شده بود.•خلیج فارس•
به قلم : امین سمیعی| قصهها qesseha.ir
به مناسبت روز خلیجفارس