یه نیم نگاه به روبرو کردم و یه نگاه به محمدرضا، یه طوری آرامش داشت که انگار ما از اونا بیشتریم! هرجور حساب میکردم تو این دعوا برنده نبودیم، آخه ۵ نفر به دو نفر!
بهش گفتم: چیکار کنیم محمدرضا؟ بمونیم یا بریم؟
یه مکثی کرد و گفت: من باید فرشادو ادب کنم، دیگه تحمل ندارم ببینم این و رفیقاش اینقدر بچههای مدرسه رو اذیت کنن، فکر کرده چون داداشش گنده محله میتونه هرکاری خواست بکنه.
گفتم: اونا ۵ نفرن، هیکلاشونم از ما گنده تره!
با ناراحتی گفت: تو اگه میخوای برو
گفتم: تو بخاطر من دعوا کردی، حالا تنها بزارمت و برم؟
یکیشون داد زد: پس چی شد ریش قشنگا؟ بیاید تو پارک دیگه، نکنه ترسیدین؟
اون سالها دبیرستانی بودیم و ریشامون نصفهونیمه دراومده بود، تو مسجد محلم فعال بودیم و عشقمون این بود که زودتر ریش دربیاریم. برای همینم ریشامون رو مسخره میکرد.
فرشاد راه افتاد به سمت پارک کنار مدرسه و ما هم با فاصله پشت سرشون راه افتادیم.
بعد یکی دو دقیقه روبروی هم بودیم. فقط یه حرف کوچیک لازم بود تا این جرقه زده بشه و… که یهو صدای دویدن اومد!
یه موجود تپل و قد کوتاه نفس نفس زنان داشت به سمتمون میومد!
رئوفی بود! بچه تپل و بامزه کلاس، همونی که امروز وقتی دیدم فرشاد داره خوراکیشو به زور میگیره باهاش درگیر شدم و بعدم رفیقای فرشاد و اومدن محمدرضا و …حالا هم کار به اینجا کشید.
رئوفی درحالی که به سختی کیفش رو به دوش میکشید رسید جلومون:
فرشاد با یه لحن مسخره گفت: تپلو نکنه توام دلت کتک میخواد؟ ۴ تای دیگه زدن زیر خنده
گفتم: رئوفی تو اینجا چیکار میکنی؟ زودتر برو، اینا نامردن، توام که اهل دعوا نیستی آخه!
رئوفی چیزی نگفت!
کیفشو گذاشت جلوی من و زیپش رو باز کرد، وقتی داخل کیف رو دیدیم، ناخودآگاه لبخند روی لبمون نشست!
سه تا پاره آجر درآورد و نفری یکی بهمون داد، یکیم خودش برداشت! منو و محمدرضا برگشتیم و بهم نگاه کردیم، لبخندی زدیم و دویدیم طرفشون…
به قلم و روایت امین سمیعی
روزهای پرالتهاب نوجوانی و دوران مدرسه، همیشه پر از خاطراتی است که طعم شجاعت، ترس و البته رفاقتهای ناب را میدهند. متنی که پیش روی شماست، یک داستان کوتاه و بسیار هیجانانگیز از تقابل حق و باطل در ابعاد کوچهپسکوچههای محله و دنیای دانشآموزی است. در این داستان مینیمال، نویسنده ما را به دل یک درگیری نابرابر میبرد؛ جایی که دو نوجوان با وجود ترس طبیعی و هیکلهای درشتترِ طرف مقابل، تصمیم میگیرند در برابر زورگویی سکوت نکنند. شاید در نگاه اول این روایت صرفاً یک دعوای پسرانه به نظر برسد، اما در لایههای زیرین آن، تصویر یک دوست خوب و متعهد به زیبایی رسم شده است؛ رفیقی که در سختترین شرایط شانه خالی نمیکند و رفیق دیگرش را در میدان تنها نمیگذارد. اوج غافلگیری و زیبایی این داستانک در بندهای پایانی آن رقم میخورد؛ جایی که قهرمانِ مظلوم و خاموشِ قصه (رئوفی)، با یک حرکت غیرمنتظره وارد میدان میشود و لبخند را بر لب مخاطب مینشاند. این داستان به زیبایی نشان میدهد که پیوند برادری در آن سنین، چقدر میتواند خالصانه و از جنس یک تعهد عاشقانه باشد؛ عشقی ناب به مرام، معرفت و دفاع از مظلوم که با باز شدن زیپ یک کیف مدرسه و بیرون آمدن پارهآجرها، معادلات ترس را به شجاعت تبدیل میکند! اگر به داستانهای نوستالژیک با چاشنی هیجان و رفاقتهای بیریا علاقهمند هستید، خواندن این روایت جذاب به شدت به شما پیشنهاد میشود.