ورود

سالاد اعصاب 🍓 | داستان کوتاه از دختری که خیانت دیده بود…

محسن بیشعور اگه یه بار دیگه فقط ببینمت می‌دونم چه بلایی سرت بیارم، فکر کردی هر سری میتونی بیای یه اذیتی بکنی و بری، دوبار جوابتو ندادم فکر کردی من نفهمم؟! حالتو میگیرم، وایسا حالا، تو هنوز منو نشناختی!

این سری یه کاری میکنم یه هفته بیمارستان بستری شی.

منو سرکار می‌زاری؟

چی ؟! بیخود کردی، فکر کردی من خرم؟

این بار آخرت بود سری بعد زندت نمی‌زارم عوضی، با همین چاقو از ریخت میندازمت، یه جوری که دیگه هیچ دختری باهات دوست نشه!

صدای مادر : مینا چیکار می‌کنی، حالت خوبه!؟ چرا خیره شدی به دیوار ؟! ، بقیه سالادو خورد کن الان خاله مهسا و محسن میان …


نوشته امین سمیعی ✏️
aminsm@qesseha.ir


در داستان کوتاه روانشناختی «سالاد اعصاب» بشنوید که چطور اتفاقات کوچک روزمره روی هم تلنبار می‌شوند و یک فرد آرام را تا مرز انفجار پیش می‌برند. این داستان، روایتی آشنا برای همه ماست که در شلوغی زندگی مدرن، به دنبال لحظه‌ای آرامش می‌گردیم. آیا شخصیت اصلی راهی برای رهایی پیدا می‌کند یا در این آشوب ذهنی غرق می‌شود؟

قصه‌ها 🖋️ | داستان‌های کوتاه و مینیمال، داستانک

📌کانال های پادکست قصه ها

🔹کست باکس

🔹شنوتو 

🔹اسپاتیفای

📌 راه‌های ارتباطی :

یوتیوب قصه‌ها ( داستان های ویدئویی ) : قصه‌ها | داستان های‌ کوتاه با امین‌سمیعی – YouTube

تلگرام (دورهمی) : gheese_ha1@

سایت قصه ها : qeseeha.ir | آموزش نویسندگی و ساخت پادکست و نسخه متنی داستان ها

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *