چراغ و شام / روایتی گمشده از جنگ جهانی

سرجوخه آرند: «بلوک غربی تموم شد؟»
سرباز که تازه رسیده بود. درون دستانش ها کرد و بعد احترام گذاشت: «بله قربان! پاکسازی اون بلوک تموم شد. فقط مونده همین روبهرو» سرجوخه سرش را مثل جغد، به سمت دیگر چرخاند:
«دارن چیکار میکنن؟»
هنری دوربین را از مقابل چشمش کنار زد، دماغش را بالاکشید: «مثل دیروز! از سرما بهم چسبیدن!»
– «ورشو هم واقعا شبای سردی داره ها»
از بم بودن صدا مشخص شد که صدای دِتلِف بود.
پرده را کنار کشید.
به محض ورود کنسروهارا روی زمین کنار آتش پرت کرد: «امشب کنسرو گوشت گاو با نخود فرنگی داریم.»
سری تکان داد: «غذای کصافتیه ولی از هیچی بهتره!»
و بعد زد زیر خنده.
سرجوخه چشم غرهای رفت: «نیشتو ببند سرباز!»
برتولد که روی کیسههایی که به عنوان سنگر روی هم چیده شده بودند چنبره زدهبود. خودش را جمع کرد و نشست.
لباس خاک مالی شدهاش را تکاند: «اینا عجب شانسی دارن که هنوز زندن! حتی با اینکه چراغو هم روشن میذارن.. احتمالا از تاریکی میترسن!»
بِرد: «آره! حقم دارن. دوتا بچه اخه چی میفهمن از جنگ؟!»
منظورشان خواهر و برادر پناه گرفته در خانهی روبهرویی پناه گرفته بود.
زَگ که با سکوت به گفت و گوی بقیه نگاه میکرد جلو آمد: «سرجوخه!.. نمیشه ازینجا بریم یه کوچه جلوتر؟ سرگرد از کجا میخاد بفهمه؟»
سرچوخه سرش را تکان داد: «نه! مختصاتی که برای موندن دادن همینجاست.»
هنری که گویی سرگرد را همان لحظه تصور کرده بود: «بنظرتون سرگرد انجیل میخونه؟»
زگ: «سرگرد؟.. اون تاحالا رنگ کلیسا هم ندیده!»
همگی خندیدند.
دتلف: «خب همگی سهمتونو اخ کنین بیاد..»
سرجوخه که کنسروش را باز نکرده بود آنرا به سمت دتلف پرت کرد: «من نمیخورم! ببر براشون. ولی مواظب باش دیشب کم مونده بود لوبری»
همه تعجب کردهبودند.
دتلف گفت: «قربان دستو دل باز شدین!»
سرجوخه که به سمت بیرون میرفت. مکثی کرد و آهی کشید!..
از سوراخ دیوار که معلوم بود از برخورد یک گلوله تانک ۸۸میلیمتری برجای مانده است؛ به خانهای که چراغش روشن بود، خیره شد:
«فردا صبح سرگرد میرسه! بذار امشب خوب شام بخورن.»