ورود

چالش داستان نویسی این هفته + داستان‌های ارسالی

با الهام از عکس بالا یک داستان مینیمال یا دلنوشته بنویس. •بین ۱۰۰ تا سیصد کلمه •

جهت اطلاع از فعالیت های گروهی قصه ها در گروه قصه ها عضو شوید
http://ble.ir/join/22ZD2pZEcx

………..
فائزه بهارلو:

از پله های زیرزمین رفت پایین. اومده بود دنبال بیلچه برای جابجا کردن خاک گلدان ها بگرده که یه دفعه خورد به یک جعبه و محتویاتش ریخت بیرون. پر بود از عکس و البوم. نشست همونجا و شروع کرد به تماشا. یکدفعه یه قاب عکس قدیمی توجهش رو جلب کرد. قاب رو اورد بالا و گذاشت رو اپن اشپزخانه و نشست و خیره شد بهش. با خودش گفت چقدر زود گذشت. گوشی اش رو برداشت و یک شماره گرفت….
بعد از کلی بوق خوردن صدای یک خانم جوان و کم سن به گوشش خورد.
سلام بفرمایید
ببخشید با طاهره خانم کار داشتم.
خانم جوان مکثی کرد و گفت یک ماهی میشه که به رحمت خدا رفتن شما؟
..
دیگه نتوانست حرف بزنه گوشی رو رها کرد و دوباره به عکس خیره شد. تنها ادم زنده اون عکس فقط منم….

………..
ngrian:
همینجوری دور هم نشسته بودیم و هرکس حواسش به گوشیش بود.
یهو پرسید: «اگه میتونستید توی تاریخ به عقب برگردید، به کدوم دوره برمی‌گشتید و چرا؟!»
هرکی یه چیزی گفت.
یکی گفت پهلوی، یکی گفت هخامنشیان، یکی گفت صفویه و..

«واقعا؟! چرا قاجار؟!»
قبل از اینکه جواب بدم، بابا گفت: «خب معلومه، میخواد بره و سعی کنه یه تحولی ایجاد کنه.»
بلند خندیدم.
– «یعنی چی؟! برم تحول ایجاد کنم؟! الان کار کنم اونموقع هم کار کنم؟! نخیر. میخوام برم قاجار چون میدونم اونموقع میشم سوگولی شاه، دیگه خداحافظ کار و تلاش و درود بر زندگی شاهانه.»

«آجی تو چی؟! به کدوم دوره برمیگردی؟!»
– «وا خب معلومه، قاجار.»
……………….
maryam shahbaz
گفتند مَشَدی حسن آمده بِه دِه بالا،
زیر درختان نشسته و آواز سر می‌دهد:
آهای شهرِ فرنگه، عکس قیمتِ قنده!
منیژه درحالی که برگِ تُرب را می‌کند گفت:
ماهم بریم؟ با نازخاتون و شهربانو و..؟
همان‌طور که داشتم خرمایِ مرگِ کبری‌‌خانم را در دهانم می‌چپاندم گفتم:
حاج بابا میذاره؟ عمرا!
هزار هزار قصه می بافه که
یه وقت مشدی حسن نظر می‌ندازه به یکی‌تون
یه وقت از بالایِ دِه، یه اسب سوار رد و شد و یکی‌تون رو بُرد.
هزار هزار ریسمان می‌بافه که بگه
نَع!
شایدم بدون نخ و سوزن همون اول بگه:
نَع! دخترُ چه به عکس!

منیژه گفت:
ـ آخ… اگه حاج‌بابا نذاره هم می‌رم، هر چی شد به جهنم!
نازخاتون از پشت دیوار صدای ما را شنید و با خنده گفت: دِ منم میام دیگه!
ـ روسری‌های نخیِ ننه‌زینب رو قرض بگیریم؟
شبیه همه!
شَهین و ربابه رو هم میگم بیان! میگیم همگی میریم سمت قنات واسه آب آوردن.
منیژه داد زد: آی دمت گرم! بیار!

منیژه اما دل دریا بود. عصر همان روز، بی‌خبر از حاج بابا، بدون چارقد دست ما را گرفت و رفت سمتِ عکاسی مشدی حسن، پنج نفری دنبال هم رفتیم. روسری‌هایِ ننه زینب را سر کردیم،
مشدی تا ما را دید
صدا زد:
بفرمایین دخترا ! شهرِ فرنگه، عکس قیمتِ قنده!
منیژه جلوتر رفت.
نازخاتون با شیطنت گفت:
آقای مشدی… ما می‌خوایم هم‌رنگ بیفتیم، ست شدیم ببین چه خوشگل!
مشدی حسن با ریش خاکستری‌اش خندید.
گفت:
عکستون که بیفته، دنیا خیال می‌کنه از یه مادر زاییده شدین!
و نشستیم، مشدی گفت:
گردنتونو بدید بالا، زلف‌هاتونم دست نزنید.
و خیره ماندیم، عکس را که دیدیم
منیژه فریاد زد:
اِی قند بخوره تو سرت مشدی! الهی پُشت همون دوربینت خُشک بشی مثلِ میِّت!
عکسه یا مجلس عزایِ ناصر شاه؟

و ما خندیدیم..

مریم شهباز
…………..

فاطمه نوروزی:

میرزاقا داستان این تصویر چیه؟ چرا فقط این تصویر روی دیوار مغازته؟ اینا آشنان؟
اخماش تو هم رفت و دست و پاش رو گم کرد :«نه، اینا هیچکس نیستن و هیچ اتفاقی هم نیفتاده و بهشون نگاه نکن!»
تاحالا انقدر سریع و تند صحبت نکرده بود..
روی چهارپایه عکاس‌خونه نشستم و با پوشیه خودم رو باد می‌زدم. دیرم شده بود، اما فکر کنم با وضعیت کار کردن این مردک چُلمَنگ تا بوق سگ باید همینجا بمونم. همسن و سال‌های ایشون تا الان هفت تا کفن پوسوندن؛ این چرا کار رو نمیده دست جوونا؟ بشینه تو خونه تا عزرائیل میاد سراغش یکم استراحت کنه دیگه.

میرزاقا، کمک می‌خوای؟
سرش پایین بود؛ صدام‌و که شنید، انداخت پایین‌تر.

نه آباجی، الان تموم میشه.

پشت چشمی سفید کردم و دوباره به عکس خیره شدم. اه اینا کی‌هستن؟!

خدا لعنتت کنه مرد. تا تهش باهاتم. میرم ناصر و محسن و خداداد رو خبر کنم.

ممدعلی شنیدم میرزاقا اومده تو دِه، نریم یه عکس یادگاری ثبت کنیم با رفقا؟

چی؟! میرزاقا اومده؟! چقدر خوشحال شدم مشتی. وقتشه یه درس حسابی بهش بدم که ما رو یادش نره.

درس حسابی واسه چی؟ چیکارش داری پیرمردو

مردک هیز به بهونه‌ی تحویل دادن عکسا زنا رو می‌کشونه مغازه بی‌ناموسی میکنه. شهره ی شهر شده این کاراش، یه بار دعوا کردم باهاش ولی آدم نشده. عاممم این بار باید مثل خودش..

خب الان بریم سر وقتش تو رو میشناسه مشتی، حالا چیکار کنیم؟

یه فکری دارم.. آباجیت پنج دست لباس داره به ما قرض بده؟

ممد چی میگی! یارو گاوه؟ آخه ما که…

فکر همه‌جاشو کردم، با دوتا پرتقال کار درمیاد. راستی سیبیلامونم باید بزنیم.
رضا از فرط خنده دل‌پیچه گرفت و روی زمین افتاد :

………………

RIRA

کله صبحی حاجی بزاز یک توپ پارچه را باز کرده بود روی گاری و هی تابش میداد تا نور بیفتد روی ساتن صورتی و برقش چشم مشتری را بگیرد..سلطان خانوم هم چادرش را کشید سرش و دست مجتبی پسر کوچک خانواده ک به دعا و نذر و نیاز بعد پنج تا دختر شیر به شیر خدا بهش داده بود را گرفت و سُرید تو هشتی خونه..حاجی بزاز شنگول شد ..سلطان خانم کمتر یک توپ پارچه نمیخرید..عیالوار بود بنده خدا….مرد طاقه را از لای در فرستاد داخل…
فوتوگرافی باز شده بود سر چارسو..دخترها حکم کرده بودند بروند .آقا هم گفته بود.”آرا ویرا ممنوع…بروند”

تا عصر صدای چرخ خیاطی نیفتاد…سلطان خانم پنج دستی رخت دوخته بود و سر غروب خسته و له کنار چادرشب بچه بغل خوابش برد و دخترها تنها رفته بودند عکاسخانه…

……..

حانیه سادات باغبانی:

در محوطه‌ی دانشکده نشسته بودیم که ریحانه گفت: «راستی بچه‌ها، یه عکاس پیدا کردم، عکس‌هاش محشره!»
یسنا بلافاصله پرسید: «آدرس پیجش رو بده ببینیم کارهاش رو.»
ریحانه خندید و گفت: «پیج نداره! ولی بیاید ببرمتون پیشش یه عکس دسته‌جمعیِ قدیمی بندازیم.»
همگی متعجب به ریحانه نگاه کردیم. با تعجب گفتیم: «چی؟ قدیمی؟ همه دارن عکس‌های مدرن می‌گیرن، بعد تو دنبال عکس قدیمی هستی؟»
آرزو با کنجکاوی پرسید: «حالا بگو ببینم، چقدر قدیمی؟»
ریحانه جواب داد: «مال دوره قاجار!»
یسنا با شوخی گفت: «اتفاقاً سیبیل‌های منم یه کم در اومده!»
ملیسا که تا آن لحظه ساکت بود و توی فکر فرو رفته بود، ناگهان خندید. یسنا زد روی پایش و گفت: «زهر مار! به چی می‌خندی؟ به سیبیل‌های باابهت من می‌خندی؟»
ملیسا که خنده‌اش بند نمی‌آمد، گفت: «نه… نه! یاد حرف استاد عکاسی افتادم؛ یادته وقتی از تاریخچه دوربین و ناصرالدین‌شاه می‌گفت؟»
آرزو خندید و گفت: «آره، همونی که می‌گفت خانم‌های اون زمان با اون ابهت و سیبیل، داداشیِ ما هستن! حالا ریحانه می‌خواد از ما پنج نفر همون‌جوری عکس بندازه!»
همه زدند زیر خنده، به جز بیتا که اصلاً حواسش به بحث ما نبود. ریحانه صدایش کرد: «بیتا! میای عکس بندازیم؟»
بیتا… لحظه‌ای صبر کن! کارد بخوره به اون شکمت؛ دور و اطراف دهانش پر از پفک بود و خیلی ریلکس داشت پفک بعدی را توی دهانش می‌گذاشت. گفت: «هرجا برید من پایه‌ام، فقط مزاحم خوردنم نشید!»
آرزو دوباره بحث را عوض کرد و گفت: «راستی ملیسا، کاش دوره قاجار بودیم. فکر کن بشی سوگولیِ شاه! تازه استاد می‌گفت سوگولی‌ها چون قشنگ بودن و ناصرالدین‌شاه نمی‌خواست کسی چپ بهشون نگاه کنه، براشون سیبیل می‌ذاشت.»
ملیسا با شیطنت جواب داد: «چه سیبیل بذارن چه نذارن، چه مدِ اون زمان باشه چه نباشه، من که زن شاه نمی‌شدم؛ چون هر روز تو قصر حمامِ خون راه می‌افتاد! البته… اون دارایی‌هایی که استاد گفت رو می‌خوام، ولی فقط به عنوان مهریه!»
بالاخره همگی با کلی خنده و شوخی، پیشنهاد ریحانه را قبول کردیم و راهیِ آتلیه شدیم. وقتی رسیدیم، انگار وارد تونل زمان شده بودیم! عکاس، یک مجموعه لباس‌های سنتی کاملِ همان دوره را داشت. هر پنج نفرمان با ذوق و شوق، لباس‌های فاخر را پوشیدیم و بعد از کلی کلنجار رفتن برای درست کردنِ حالت چهره‌ها و ژست‌های عجیب و غریبِ آن دوران، در نهایت کنار هم نشستیم و آن عکس دسته‌جمعیِ خاص و ماندگار را گرفتیم؛ عکسی که تا ابد یادآورِ آن روزِ پر از خنده و شیطنت‌های ما شد.

…………….

شاخه نبات:

غر و لند میکردم و دنبال مامان از این سالن به اون سالن می رفتم،
تا اینکه دیدن اون عکس‌ باعث شد سرجام میخکوب بشم: مامان مامان بیا اینجا.
+چیشده؟ ببین اگه خسته شدی برو، من تا همه سالن هارو نبینم نمیام ها…
-مامان چی‌میگی؟ بیا اینو ببین
با دستم به عکس اشاره کردم:
مامان این عکس بابا قیصر نیست؟
مامان چندبار پشت‌سرهم پلک‌ زد: جلل خالق، ولی نه، شبیه فقط پری.
-مامان چی میگی؟ این خود بابا قیصره به خدا، من مطمئنم.
+پری چرا مزخرف میگی؟ اینا زنن!
-مامان حاضرم باهات شرط ببندم، حالت دستش، صورتش، موهاش، اصلا ولش کن، تو صندلی و درخت ها رو ببین! مگه میشه؟
اصلا تو برو بقیه سالن ها رو بگرد.
سریع گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به پوریا:
الو پوری، آب دستته، بخور، بعدش برو آلبوم قدیمی مامان رو بردار، عکس بابا قیصر، همونی که لباس مبدل تنشه تو باغ عمو فتح الله خانش، اونو بردار، جَلدی بیا موزه!
+پریا چی‌زدی سر صبحی؟چِتی چیزی هستی؟
-پوری جونِ پری‌، بیا دیگه
+ای تو بمیری که این نقطه ضعف مارو پیدا کردی، میام.
نیم ساعت بعد با پوریا دوتایی زل زده بودیم به قاب عکس، خودش بود!
شناسنامه عکس موزه رو چک کردیم، تو اینترنت سرچ کردیم و دیدیم عکسی که باید تو قاب باشه، تقریبا ۵ سال پیش دزدیده شده، اما فقط یک هفته بعد خبر زدن که پیداش کردن!
پوریا که فقط می‌خندید، منم هنوز باورم نمیشد، مامان هم حسابی عصبی شده بود:
یعنی شما میگید اینا عکس بابای منو برداشتن، روسری سرش کردن، بزکش کردن، گذاشتن رو دیوار؟ برید گمشید ببینم!
با بهت گفتم: تازه گذاتشنش زیر دستگاه کپی، ازش‌ چهارتای دیگه ام کپی گرفتن!
مامان با کیفش زد تو سرم.
پوریا در حالی که ریسه می‌رفت گفت: مامان چیکار به پری داری؟ چرا سختش میکنی؟ خب دیدن میطلبه، کلاغ رو رنگ کردن جای قناری قالب کردن به مردم.

…………..
rain:

قاب بی‌غبار

در صندوقچه باز بود و عکس‌های مادر جان، مادرِ ننه جان، روی زمین پخش شده بودند. مریم با کنجکاوی قاب‌ها را یکی یکی از صندوق چوبین بیرون می‌کشید و با گوشه آستینش، غبار رویشان را می‌گرفت. پیراهن سفیدش همه خاک گرفته بود، اما مراسم به پایان رسیده بود و دیگر، آنچنان اهمیتی نداشت. تمام مهمان‌ها به خانه بازگشته بودند و بجز تعداد اندکی که از عزیزان بودند و برای همراهی تنها دختر دم بختشان امشب را آنجا می‌ماندند، همگی رفته بودند.
مریم عکس‌ها را زیر و رو می‌کرد و به دنبال تصویری که مادرجان گفته بود که آنرا پیدا کند، چشمش را به هر سو می‌گرداند. سرانجام،‌ عکس مطلوب را در کنار دستش پیدا کرد. اما مطمئن بود که تا قبل، جایش خالی بود! غبار رویش هم گرفته شده بود، در صورتی که مریم آنرا به کل ندیده بود…!
با چشمان بهت زده به پیش مادرجان رفت و عکس را نشان داد، «همین مادر جان؟ همین رو میخواستی؟!»
مادر جان لبخندی زد و سرش را تکان داد. دست‌های پیر و لکه افتاده‌اش را از روی دسته صندلی بلند و به سمت قاب دراز کرد و آنرا روی پایش گذاشت، «این رو ببین ننه جون» و به فردی که در سمت چپ نشسته بود اشاره کرد، «این منم.» و در ادامه، اسامی را تک تک گفت، «این هم خواهرام، گلی و ماه بانو و شاه‌پسند»
خندیدم، «شاه‌پسند؟! لابد به امید اینکه بشه سوگولی اسمشو گذاشتین شاه‌پسند!»
او هم لبخند مهربانی زد و سرش را تکان داد، «نه دخترم، شاه‌پسند اسم یه نوع گُله.»
دوباره به تصویر نگاه کردم و به فردی که در میان ماه بانو و شاه‌پسند ایستاده بود اشاره کردم، «تا حالا راجع به شاه‌پسند صحبت نکرده بودی مادر جان. فقط می‌دونستم یکی از خواهرات بعد از مریضی‌ای که گرفت از دنیا رفت. اینیکی کیه؟ همینی که کنارش وایساده.»
مادر جان عینکش را کمی جا به جا کرد، با نوک پا، صندلی راک قدیمیش را به حرکت درآورد و آهی کشید، «اون شب، شب عروسی من بود. ننه جان تازه اجازه داده بود ابروها و سیبل‌هامون رو برداریم. این عکس رو هم توی راه حمام به خانه گرفتیم. شاه‌پسند یدونه حمام جدید توی راه پیدا کرد و گفت “بریم اینجا، ازمون پول نمی‌ستونن.”، ما هم به دنبال اون، رفتیم به حمومی که نه دباغی داشت و نه صاحابی. بعد از اون هرچی بلا بود به سر ما نازل شد. عروسی بهم خورد و اونیکی سه تای دیگه هم هیچوقت خواستْگار واسشون نیومد. من که بعداً ازدواج کردم، ولی بجای پسر کدخدا، با پسر یه معتاد لب جوب… اونم بابام دادم رفت که خرج‌شون کمتر شه!»
به مادرجان نگاه کردم و باز هم چشمم را به سمت عکس چرخاندم، «مادرجان جون به لبم کردی! دِ بگو کی بود!»
مادرجان نگاهی به من کرد، «من هم نمی‌دونم مادر، من هم نمی‌دونم.»
صندلی از حرکت باز ایستاد و مادرجان چشمانش را بست. عکس را از بین دستهایش بیرون کشیدم و نگاهش کردم. این بار، خبری از نفر پنجم نبود. یکه خوردم. چشمهایم را چند بار باز و بسته کردم و با دستهایم محکم چشم‌هایم را مالیدم. سرمه و سایه چشمانم یکی شد و در زیر چشمانم پخش شد. ترس، برم داشته بود. دست مادرجان را گرفتم و محکم آنرا تکان دادم، «مادرجان! مادرجان! عکس را ببین!» اما مادرجان حرکت نکرد. و من حس کردم که چطور، دست‌های مادرجان به آرامی، در دست‌های من، درست در شب عقد من، غرق در سرما شد.
>…….

mhn:

صدای قل قل سماور منو به خودم اورد.سریع سه تا چایی ریختم تا بچه‌ها زود ناشتایی بخورن و مدرسه شون دیر نشه.
دامن ور چیدم اومدم جلوی پنجره که دیدم زمین نم پاش از بارون شده.دمپایی نپوشیده سریع دویدم که رختهای روی طنابو جمع کنم. همون اول راهی یهویی پام از درد تیر کشید. یه میخ زنگ زده کج, تا نیمه رفته بود توی پام. چشمهام از درد جمع شده بودن و توی گنگی بی‌معنایی پا میکشیدم.چشم گردوندم و بچه ها رو دیدم که درو بستن و رفتن. یه آه نصفه نیمه کشیدم و چشمم پر از نم اشک شد. توی ذهنم گفتم:’کجایی آبجی؟’
پیچ خوردم و لنگون تا جلوی در اتاق مامان عصی رفتم.
عجیب بود که هنوز بیدار نشده. همیشه این موقع ها با ناله و شکایت از زمین گیر شدنش روزش شروع میکرد.
به جز صدای چک چک بارون, سکوت خونه رو گرفته بود. روبروی اتاق مامان عصی نشستم به قاب عکس بالا سرش نگاه کردم و بغضم ترکید. از فکرم گذشت:’چه زود از پیشم رفتی لیلا’ و گریه ام شدیدتر شد.
هر پنج تا خانم توی عکس ,دست انداخته بودن روی شونه همدیگه و به من نگاه میکردن.

از وقتی آبجی لیلا برای کلفتی به خونه حاج طالب دکان دار رفت,خیلی تنها شدم.
هر کاری میکردم, بازم  ته شب خونه هیچ فرقی با قبلش نداشت.
خیره شدم به قاب عکس زنهای توی قاب عکس ده تا شده بودن,چشمام با دست مالیدم تا تعدادشون درست بشه.
همه توانم جمع کردم و بلند گفتم: مامان…
مامان
هیچ صدایی نیومد. بهت زده به خانم های توی قاب عکس نگاه کردم. انگار پشت لباشون یه لبخند عجیبی رو قایم میکردن.

…………………….

نواب:

پاکِ متنجس
یک جلسه فمینیستی در زمان قاجار!

بی‌بی‌خانم چند روزی بود که جلسات را در باغ اندرون، زیر سایه‌ی چنارهای کهنسال به دور از همه برگزار میکرد.
زنان دور هم نشسته بودند؛
چهره‌هایی در هم‌کوفته و چشمانی که کینه از آنها لبریز بود.
«آن دُقُرنوشِ بدطینت، آن شال‌پای دیوث که خونمان را به شیشه کرد؛ خدا ریشه‌اش را از این خاک برکند که اگر میرزا محمدتقی فراهانی مرده بود، اکنون حالِ ما این نبود.»
همگی با تکانِ سر، حرف او را تأیید کردند.
بی‌بی‌خانم ادامه داد: «خبر از یاری که در بند است دارید؟»
یکی از خانم‌ها آهی کشید: «کاش وقتی که دستور ترور عمویش را داد، از این خراب‌شده می‌گریخت. پای پیاده هم که شده بود، می‌رفت سمت افغانستان؛ آن‌جا که دست این جلادها به او نمی‌رسید.»
بی‌بی‌خانم که حرف اورا تایید می‌کرد به انیس نگاه کرد: «هنوز در بالاخانه‌ی محمدخان است؟»
انیس مأموریت داشت هرهفته به طاهره سر بزند.
هم جویای حال او شود و هم توصیه‌هایش را بگیرد.
او که گوشه‌ای نشسته بود.
نزدیکتر آمد.
دست بی‌بی‌بی‌خانم را گرفت: «آری، هنوز همان‌جاست. به بهانه‌ی لباس شستن و تمیز کردنِ خانه رفتم؛ دیدمش. بدعنق شده بود. تنها توصیه‌ای که داشت این بود؛ باید جلسات تبلیغی‌مان را دمی تعطیل نکنیم.»
زن دیگری با لحنی تند گفت: «دوستان، دقت کنید! بعد از بَدَشت دیگر آن وضع سابق نیست. باید تا می‌توانیم کار کنیم؛ بدون برقع و روسری در جلسات حاضر شویم تا این جهل را از سرها بشوییم.»
انیس ادامه داد: «خبرِ تازه این‌که خانم نامه نوشته، می‌خواهد شاه را ببیند. شاید فرجی شد. مگر نه اینکه شاه از خانم خوشش می‌آمد؟»
«آری، شاه سابقاً دل‌بسته‌ی خانم بود، اگرچه خانم هیچ میلی به آن خبیث نداشت، اما حال، وقت نفوذ است.»
ناگهان، شخصی نفس‌زنان از لای بوته‌ها بیرون خزید.
چهره‌اش زردتر از کاه بود.
همه سریع اورا شناختند.
بدرالملوک بود.
رفته بود تهران تا از طریق عمویش از دربار خبر بگیرد.
با صدای لرزان فریاد زد: «خبر شوم! ناصرالدین‌شاه را ترور کردند.. ولی زنده مانده..»
زنان بهت‌زده برخاستند،
اما او جمله‌اش را با بغضی فشرده تمام کرد:
«و امیرکبیر… امیرکبیر،
حکمِ اعدامِ خانم را گرفته است.
کار تمام است.»

پ.ن۱: طاهره قره‌العین، زرّین‌تاج برغانی، از نخستین زنان فمنیست ایران به شمار می‌رود. نام او با اتهام مشارکت در طراحی و صدور دستور قتلِ ملامحمدتقی برغانی، معروف به شهید ثالث، روحانی و مرجع برجسته‌ قزوین، همچنین تبلیغ آیین بابیت ــ در جایگاه تنها زنِ «اصحاب سر» ــ و نیز کشف حجاب در گردهمایی بدشت، ثبت شده است. وی سرانجام به اتهام افساد فی‌الارض، به دستور امیرکبیر اعدام شد.
پ.ن۲: این تصویر مربوط به جلسه مذکور نیست و صرفا الهامی از آن است.

نواب (شمع)


نتیجه قرعه کشی

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *