ورود

چالش داستان نویسی + اسامی برندگان + آثار ارسالی

با الهام از عکس بالا یک داستان مینیمال یا دلنوشته بنویس. •بین ۱۰۰ تا سیصد کلمه •

جهت اطلاع از فعالیت های گروهی قصه ها در گروه قصه ها عضو شوید
http://ble.ir/join/22ZD2pZEcx



آثار ارسالی:
1.
ngrin:
وقتی که رسیدم، متوجه ناراحتیش شدم.
نشسته بود رو زمین جلوی آفتاب و توی فکر فرو رفته بود.
دلم سوخت براش، آروم رفتم کنارش و روی صورتش سایه درست کردم.
سرشو بالا آورد: «اومدی؟!»

«اصلا پاشو، امروز ناهار مهمون منیم. یه محله‌ای بلدم، اونجا یه خانوم پولداری هست هرروز برای همه گربه‌ها کالباس می‌خره.»

«سلااام. بله ولی اینقدر توی فکر بودی که متوجه نشدی.»
– «ببخشید، بیا بشین ببینم، چقدر دلم برات تنگ شده بود.»
نشستم و بهش لبخند زدم.
سرمو بردم کنار گوشش و باهاش صحبت کردم.

«پسر خوشگله، اینقدر غصه نخور، همه‌چیز درست میشه، ببین من اینجا کنارتم. اصلا با هم میریم دنبال کار، دیگه تو این دوره زمونه چرخ زندگی‌ها با یدونه موتور نمی‌چرخه، خوبه؟!»
خندید.

«نگران بابامم نباش، اون اصلا روی این چیزا حساس نیست.»
– «مرسی.»
خندیدم.

…………………

2.حانیه سادات باغبانی :
کنار هم خوابیده‌اند…
بی‌آن‌که بدانند دنیا چقدر می‌تواند خشن،
چقدر می‌تواند شلوغ باشد.
آن‌ها فقط بودن را بلدند،
همین کافی‌ست برای آرام کردن جهان کوچکشان.
گاهی نگاه می‌کنم و حس می‌کنم
ما آدم‌ها چقدر از این سادگی دور شده‌ایم؛
از این اعتماد آرام،
از این دوست داشتنِ بی‌حرف،
از این امنیتی که در یک چرت کوتاهِ کنار عزیزت پیدا می‌شود.
ای کاش می‌شد
دقایقی از زندگی‌مان را مثل همین دو موجود کوچک
بدون ترس سر بر زمین بگذاریم
و به جای تمام فکرها
فقط گرمِ بودن کسی باشیم
که کنارمان نفس می‌کشد.
“حانیه‌سادات‌باغبانی “

…………………………

3. امیرحسین قهرمانی:

سرش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:خسته ام خیلی خسته ام،چرا اینقدر دیر آمدی؟
مگر چقدر دیر کرده ام؟
آهی کشید…به اندازه تمام جوانی ام!!
ولی حالا آمده ام مگر این مهم نیست؟
دستان سردش را گرفت و به چشمان بی روحش خیره شد…
نمیدانم شاید حق با تو باشد اما دیگر هیچ چیز از من باقی نمانده است به جز ته مانده ای احساس که به تلخی میزند و لحظاتی که دیگر روبه پایان است
صورتش را در دست گرفت و به عمق چشمانش نگاه کرد…زیر لب زمزمه کرد:من این ته مانده تلخ را با عشق سر میکشم فقط کنارم بمان و بگذار لحظات باقی مانده مان را سر روی شانه هم بگذاریم و از گرمی وجود هم شعله ور شویم…شاید این آخرین فرصتمان برای با هم ادامه دادن باشد…
نوری در چشمانش دوید و گفت:اگر تو بخواهی من هنوز زنده ام.

…………………….

4. امین سمیعی:

غذای سگ

«از همون لحظه که با تیکه گوشت مونده به دهنت از سطل آشغال بیرون پریدی، عاشقت شدم»

با نگاه خبیثانه‌ گفت: «نه عزیزم، نگران نباش»

«یعنی باور کنم اینارو به اون ایکبیری ملوسکم نگفتی؟»
«نه عزیزم این چه حرفیه، من دیگه دورامو زدم، الان فقط دنبال آرامشم، آرامش من تویی»
+«چرا دیگه ملوسک این ورا پیداش نیست؟ یه دفعه انگار غیبش زد از محل!»
گربه لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهی به خانه همسایه انداخت، صدای پارس سگشان بلند شد. زبانی دور دهانش کشید و گفت: «شوهرت عصرونه هوس یکی از اون جوجه رنگیای همسایه رو کرده»

«وای اونا که سگ دارن، من میترسم »

«نگران نباش من حواسشو پرت میکنم تو برو سراغ اون جوجه تپله»

«قول‌میدی چیزی نمیشه»

با نگاه خبیثانه‌ گفت: «نه عزیزم، نگران نباش»


…………………..

5. دلآرام :

-هی بیداری؟
+اره، ولی حالم خوب نیست!
چراااا؟ +ناراحتم! سر چی؟
+از صاحب خونه دلگیرم!
چطور! تو که همیشه خیلی فخر میفروختی و از اینکه بهت میرسه و مراقبته! +اون مال وقتی بود که موش های خونه شون رو میگرفتم و یه لقمه چپشون می کردم! مگه حالا موش نمی گیری؟
+موش کجا بود دیگه! خونه ای که نه دیگه پنیر لیقوان پیدا میشه و نه مغز گردو و نه برنج، موش بمونه چکار؟
-پس تورو هم مثل من بیرون کردن؟

  • اره ولی من تلافی‌شو سرشون در میارم!
    چطوری؟ +زنه یه خورده پس انداز داشت رفته دلار خریده میدونم کجا گذاشته، الانم منتظرم از خونه بره بیرون بر میدارم و میرم صفا سیتی! ای ناقلا، حداقل یه جواب مثبت به من بده با هم بریم ماه عسل:/
    +به شرط اینکه کمکم کنی!
    _خیالت تخت هستم.

“شیطنت”

………………………….

6. شاخه نبات:

«میومیو»

منو ببین ؟ میومیو، نگام کن؟
قهر کردی؟
دیگه دوستم نداری؟
دیگه نمیرم سراغ اون سطل آشغالی بزرگه
نمیرم رو دیوار های بلند
میومیو، ببین منو؟ قول میدم بهت
هرکاری تو بگی من میکنم
هرجا تو بگی من میرم
دیگه شبا نمیرم الواتی،
پشت دیوار خرابه!
میومیو، به رفیقام میگم زن دارم!
میومیو دیگه سر به راه میشم.
هرکاری بخوای برات میکنم میومیو
می‌خوام ببرمت دامپزشکی، پاشو
تو فقط چشماتو باز کن‌…


……………

7. مسیح:

دختر با سرعت از پله های مترو بالا میومد و پسر پشت سرش میگفت: وایسا برات توضیح میدم. اومدن بالا کنار خیابون خون جلوی چشمای دخترو گرفته بود با بغض و عصبانیت به پسر گفت: برا چی به مامانت گفتی که داداشم رفته زندان، الان فک می کنن ما همه مون خلاف کاریم. بابا به خاطر چک رفته چک میفهمی. صدا شو برد بالاتر با این کار می خواست خودشو خالی کنه داد زد: مردم داداش من به خاطر چک رفته زندان همه بدونین. اصلن هر کی می خواد بفهمه رفته زندان ولی به خاطر چک. انگار همه جونش رفته باشه نشست روی جدول کنار خیابون پسر دستشو گرفت بلندش کرد و محکم بغلش کرد و گفت به خدا من نگفتم رفتن تحقیق این همسایه های نامرد تون آمار دادن دو تا ام گذاشتن روش. دختر که آروم شده بود از روی شونه ی پسر نگاهش افتاد به دو تا گربه که تو پیاده رو داشتن صورت همدیگه رو لیس میزدن. نفس کشید، لبخند اومد روی لباش.

………..
8. نواب:

اگه مونده بود. حتما گریه می‌کرد…

تونگاه من ساده و زیبا بود.
همین!
به دلم می‌نشست. برعکس بقیه..
خودش همیشه میگفت: «نواب! اونجوری منو نگاه نکن. من اونقدرها هم خوب نیستم.»
بعد خجالت میکشید؛ لپش گل می‌انداخت.
قدش به سختی تا زیر شونه من می‌رسید.
لاغر و نحیف بود.
آرایش خاصی نمی‌کرد. فقط بالای چشمش صورتی رنگ بود. راستش اصطلاحش رو نمیدونم.
اصلا نیازی هم نداشت. «واقعا زیبا بود.»
اینرو توی گروه پسران، درحالی که اصلا نمیدونستن باهم حرف می‌زنیم گفته بودن.
ازون کارهای مسخره که میشینن در مورد دخترای دانشگاه نظر می‌دن.
خب.. من فقط بهش میگفتم سرمه بکش.
«دوس دارم سرمه بکشی» اونم می‌گفت: «باووشه» بعد یه لبخندی میزد.
فقط چهارشنبه‌ها که میتونستیم همو ببینیم میزد. انگار فقط برای من این کارو می‌کنه.
دروغ چرا، منم ذوق میکردم.
بچه گربه که می‌دید گریه میکرد. یاد خودش می‌افتاد.
آخه پدر مادرش طلاق گرفته بودن.
می‌گفت: «حیوونکی رو ول کردن» یه مکثی میکرد. بغضشو میخورد: «مثه من…»
می‌برد و ازش مراقبت می‌کرد.
میگم که قدش از من کوتاه‌تر بود و قد من‌هم، کوتاه‌تر از دردهای اون…

………………..

9. مریم مهدوری:

«مامان! مامان! ببین چه نازن! می‌شه یکیشونو ببریم خونه؟ خواهش می‌کنم!»
باران کوچولو در حالی که با ذوق به بچه‌ گربه‌های کنار پارک نگاه میکرد، آستین لباس مادرش رو کشید و دوباره گفت:«
وای مامان! چقدر قشنگن، تو رو خدا یکیشونو ببریم.»
مادر لبخندی مهربان زد و گفت: «عزیزم، این دو تا گربه خیلی خوشحال به نظر میان. ببین چطور کنار هم خوابیدن. مادرشون حتماً رفته براشون غذا بیاره.»
باران پاهایش را به زمین کوبید. «نه مامان! من این سیاه سفید رو می‌خوام! خیلی خوشگله! می‌شه؟ تورو خدا؟»
مادر روبروی باران نشست به چشمان دخترکش نگاه کرد.
«عزیزم، مادرشون به زودی میاد!»
باران اما عجول بود، بغض کرده نگاهی به گربه‌ها کرد:«اما من می‌خوام برا من باشن!»
مادر با لبخند دستی به گونه‌های دخترش کشید:«فکر کن، اگر یه نفر تو رو از من جدا کنه، دلت برام تنگ نمی‌شه؟ این گربه‌ها هم مادر دارن. اگر ما بچش رو ببریم، مادرش چقدر ناراحت می‌شه؟ دلش برای بچه‌اش تنگ نمی‌شه؟»
باران با چشمانی گرد شده به مادرش نگاه کرد. به فکر فرو رفت، حق با مادرش بود، باران جدایی رو اصلا دوست نداشت.
به گربه‌ها نگاه کرد. بچه گربه سفید رنگ، چشمی باز کرد و با مهربانی به باران نگاه کرد، گویا قدردان صحبت‌های مادر باران بود.
باران بعد از کمی فکر رو به مادرش گفت: «یعنی مامانشون براشون غذا میاره؟»
مادر سر تکان داد: «حتماً همینطوره عشقم. مادرها همیشه مراقب بچه‌هاشون هستن.»
نفس عمیقی کشید. دیگر اصرار نکرد، کنار گربه‌ها نشست و کمی هر دو را نوازش کرد. پیشی کوچولو خرخر آرامی کرد و کمی بعد دوباره خوابید.
«باشه مامان. اونها پیش مامانشون بمونن. ولی می‌شه هر روز بیایم بهشون سر بزنیم؟»
مادر باران را در آغوش گرفت و بوسید. «البته که می‌شه، دختر گلم! میایم بهشون سر می‌زنیم و براشون غذا میاریم.»
باران با خوشحالی بالا پرید «آخ جونمی!»
دست مادرش را فشرد و راه افتادند. کمی بعد هر دو به پشت سر نگاه کردند، مادر گربه‌ها در حالی که غذا به دهان گرفته بود به سمت بچهایش حرکت میکرد.
باران با لبخند نگاهی به آنها کرد، حالا مطمعن بود کوچولوهای دوست داشتی نزد مادرشان در امان خواهند بود.


…………..

نتایج قرعه کشی:

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *