ورود

چالش نویسندگی هفته

با الهام از عکس بالا یک داستان مینیمال یا دلنوشته بنویس. •بین ۱۰۰ تا سیصد کلمه •

۱۰۰ هزار تومانی بن خرید کتاب از فیدیبو یا طاقچه. به دو نفر دیگر کد تخفیف ۸۰ درصدی دوره داستانک نویسی اهدا می‌گردد.


نوشته های ارسالی از کاربران

شاخه نبات
میخواستم پرده رو کنار بزنم اما یادم اومد باز هم شب شده و من محکومم به تماشای این دیوار خاموش.
پس چه فایده؟
امروز بیست و سوم آذر هزار و سیصد و نود..
چهلمین روزی که من روی این تخت خوابیدم و ..
+مریم؟چرا بیداری؟
-نمیدونم مامانم، لطفاً چراغ رو خاموش کن‌و برو بخواب.
صدای بسته شدن در می‌گفت که مامان رفته، آه حتی نمیتونم سرم رو برگردونم و رفتنش رو ببینم!
خسته شدم…
امروز بیست و سوم آذر هزار و سیصد و نود..
+مریم؟
-مامان تویی؟
صدای کشیده شدن کفش رو زمین بود،
اما مامان که هیچ وقت تو خونه کفش نمی‌پوشه؟
آه بی خیال، امروز بیست و سوم آذر هزار و سیصد و نود..
+مریم
-بله؟
+مریم چرا پرده رو کنار نزدی؟
-کی هستی؟ بیا این طرف من نمیتونم بچرخم ببینمت.
+من پشت سرت نیستم.
-کجایی؟
+پرده رو کنار بزن
پرده رو کنار زدم و دیدم یه چراغ روشن شده!
عجیب بود! بعد این همه مدت!
امروز بیست و سوم آذر هزار و سیصد و نود..
+امروز بیست و چهارمه مریم!
بیست چهارم آذر ماه هزار چهارصد و چهار!
تو چهارده ساله اینجایی نه چهل روز!
مریم! چرا قبول نمیکنی؟
+چیو
-عمل کنی!
+چون هیچی قرار نیست عوض بشه!
-مثل اون ساختمون روبه رو چه فکر میکردی هیچ وقت قرار نیست، چراغ هاش روشن بشه؟
+تو کی هستی؟
-امیدواری

…………………….
alireza:
هر شب، ساعت دو بامداد، نرگس پشت پنجره می‌ایستاد. نیازی نبود چراغ را خاموش کند تا بیرون را ببیند. تمام ساختمان روبرو غرق در تاریکی بود، جز یک واحد.

همان لامپ زردرنگ مهربان هر شب روشن بود. پشت پرده‌های نازک کرم‌رنگ، سایه‌ای آرام تکان می‌خورد. پیرزنی بود، نرگس مطمئن بود. مدتها بود خواب شب نداشت و این نور برایش حکم یک همسایه‌ی بیدار را داشت.

شب بیست‌و‌یکم پاییز، باران می‌بارید. نرگس مثل همیشه به پنجره چسبید، اما آن واحد خاموش بود. تاریک. سرد.

دلش گرفت. نور را گم کرده بود، همان طور که سالها پیش امید را گم کرده بود.

دستش را روی شیشه گذاشت. ناگهان موبایلش لرزید. پیامی از شماره‌ای ناشناس:

«امشب رفتم پیش بچه‌ها. فردا برمی‌گردم. نگران نباش همسایه. تو هم بخواب، اشک در چشم های نرگس حلقه زد .

نرگس بی‌اختیار خندید. لپ‌هایش سرخ شد. نگاهش را به ساختمان برگرداند؛ این بار با اشک. فهمیده بود: گاهی آن که نور را نگاه می‌کند، خودش برای کسی دیگر نور شده است.

چراغ خانه‌اش را برای اولین بار آن شب خاموش کرد و به خوابی عمیق فرو رفت

…………………….
ngrin :
شهر تقریبا توی تاریکی مطلق فرو رفته بود ولی وقتی رسیدیم، چراغ اتاق یکی از واحدا روشن بود‌.

«داشتیم حدس میزدیم که چرا چراغ این اتاق روشنه. به نظر تو چرا تا الان بیداره؟!»
سرشو بلند کرد و به پنجره روشن خیره شد و به فکر فرو رفت.
– «احتمالا یکی توی این شهر داره بیشتر از بقیه تلاش میکنه.»

«فکر نمیکردم کسی غیر از ما تا این موقع شب بیدار باشه.»
از خستگی حتی حال خندیدن به حرفشو هم نداشتیم.
پرسید: «به نظرتون چرا بیداره؟!»
یکم به پنجره نگاه کردم: «شاید داره کتاب میخونه، منم خیلی شبا تا این موقع کتاب میخونم.»
چشم و ابروشو تکون داد: «شایدم داره با یار چت میکنه.»
مامانم گفت: «شایدم از تاریکی میترسه.»

«نه بابا اگه بترسه که چراغ خواب روشن میذاره، چمیدونم، اصلا ما چیکار به مردم داریم.»
– «اه ضدحال نباش.»
همینجوری داشتیم بحث میکردیم که بابا ماشین رو پارک کرد و رسید بهمون: «چی میگید؟!»
……………………
حانیه‌سادات‌باغبانی
شب آهسته روی دیوارهای این ساختمان نشسته بود مثل غمی که سال‌هاست جایی در دل جا خوش کرده و دیگر قصد رفتن ندارد
بیشتر پنجره‌ها تاریک بودند خاموش و بی‌حوصله، انگار هرکدام داستانی داشتند که کسی حوصله شنیدنش را نداشت
اما یک پنجره هنوز روشن بود
نور زرد و خسته‌ای از میان پرده نیمه‌کشیده بیرون می‌ریخت؛
نوری که بیشتر شبیه خاطره بود تا زندگی
پشت آن پنجره، مردی هر شب تا دیروقت بیدار می‌ماند
کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کرد
گاهی یکی را باز می‌کرد و بی‌آن‌که بخواند
مدت‌ها به صفحه خیره می‌ماند
انگار میان کلمات دنبال کسی می‌گشت که دیگر وجود نداشت
می‌گفتند سال‌ها پیش دو نفر در آن خانه زندگی می‌کردند
صدای خنده می‌آمد، موسیقی آرامی از همان پنجره بیرون می‌ریخت
اما یک روز بی‌هیچ توضیحی یکی از آن دو رفت
نه دعوایی شنیده شد، نه خداحافظی‌ای دیده شد
فقط رفت… مثل نوری که ناگهان خاموش شود.
از آن روز به بعد آن پنجره هر شب روشن می‌ماند
نه برای خواندن،
نه برای زندگی کردن؛
فقط برای این‌که مرد مطمئن شود اگر کسی روزی برگشت خانه را در تاریکی پیدا نکند.
ولی سال‌ها گذشت
و هیچ‌کس برنگشت


……………………………..


نواب :

چراغ و شام

سرجوخه آرند: «بلوک غربی تموم شد؟»
سرباز که تازه رسیده بود. درون دستانش ها کرد، احترام گذاشت: «بله آقا! پاکسازی اون بلوک تموم شد. فقط مونده همین روبه‌رو»
سرجوخه سرش را مثل جغد، به سمت دیگر چرخاند: «دارن چیکار میکنن؟»
هنری دوربین را از مقابل چشمش کنار زد، دماغش را بالاکشید: «مثل دیروز! از سرما بهم چسبیدن!»

«ورشو هم واقعا شبای سردی داره ها» از بم بودن صدا مشخص شد که صدای دِتلِف بود.
پرده را کنار کشید. کنسروهارا روی زمین کنار آتش پرت کرد: «امشب کنسرو گوشت گاو با نخود فرنگی داریم.. غذای کصافتیه ولی از هیچی بهتره!»
و بعد زد زیر خنده.
سرجوخه چشم غره‌ای رفت: «نیشتو ببند سرباز!»

برتولد که روی کیسه‌هایی که به عنوان سنگر روی هم چیده شده بودند چنبره زده‌بود. خودش را جمع کرد و نشست.
لباس خاک مالی شده‌اش را تکاند: «اینا عجب شانسی دارن که هنوز زندن! حتی با اینکه چراغو هم روشن میذارن.. احتمالا از تاریکی میترسن!»
بِرد: «آره! حقم دارن. دوتا بچه اخه چی میفهمن از جنگ؟!»
منظورش خواهر و برادری که در خانه‌ی روبه‌رویی پناه گرفته بودند؛ بود.
زَگ که با سکوت به گفت و گوی بقیه نگاه میکرد جلو آمد: «سرجوخه!.. نمیشه ازینجا بریم یه کوچه جلوتر؟ سرگرد از کجا میخاد بفهمه؟»
سرچوخه سرش را تکان داد: «نه! مختصاتی که برای موندن دادن همینجاست.»
هنری که گویی سرگرد را همان لحظه تصور کرده بود: «بنظرتون سرگرد انجیل میخونه؟»
زگ: «سرگرد؟.. اون تاحالا رنگ کلیسا هم ندیده!» همگی خندیدند.
دتلف: «خب همگی سهمتونو اخ کنین بیاد..» سرجوخه که کنسروش را باز نکرده بود انرا به سمت دتلف پرت کرد: «من نمیخورم! ببر براشون.
ولی مواظب باش دیشب کم مونده بود لوبری»
همه تعجب کرده‌بودند.
دتلف گفت: «قربان دستو دل باز شدین!»
سرجوخه که به سمت بیرون میرفت.
مکثی کرد!..
آهی کشید!..
از سوراخ دیوار که معلوم بود از برخورد یک گلوله تانک ۸۸میلیمتری برجای مانده است؛
به ساختمان روبه‌رویی، تنها خانه‌ای که چراغش روشن بود، خیره شد: «فردا صبح سرگرد میرسه! بذار امشب خوب شام بخورن.»

……………………..

مریم مهدوری :

+« اَه چرا تموم نمیشه؟»
نگاهی به ساعت کرد که حدود۳ نیمه شب رو نشون میداد.
دوباره با خودش زمزمه کرد: «خدایا خستم، خوابم میاد…»
خستگی در وجودش رخنه کرده بود و پلک‌هایش زیر بار سنگین خواب، تاب و توان تحمل نداشتند.
اما هنوز چند صفحه دیگه باقی مونده بود.
با گرمی امید تو دلش، گوشه دفترش نوشت: «تو میتونی مریم تو میتونی!»
حتی واژه‌ها در نظرش خسته بودند.
روبروی آینه قدی اتاقش ایستاد. خودش را در هم شکسته دید.
دستی روی صورتش کشید انگار میخواست غبار خستگی را از روی گونه‌هاش پاک کنه. نگاهی به خودش در آینه کرد.
+«این شب‌ها هم میگذرن مریم! تحمل کن، میخوای بازم اون حرفای تلخ رو بشنوی؟»
هنوز هم کلمات نیش دار عمه خانم در گوشش طنین انداز بود:« مریم عمه، همه که قرار نیست دکتر مهندس بشن، برو خیاطی آرایشگری چیزی شو، همه قرار نیست برن دانشگاه!»
اخم‌هاشو دوباره در هم کشید و دستاشو مشت کرد. خواب از سرش پرید. از اینکه دست کم گرفته بشه متنفر بود.
به سمت پنجره رفت. هوای خنک نیمه شب رو با تموم وجودش نفس کشید و دوباره به سمت میز مطالعه برگشت.
اما طولی نکشید که خستگی به ارادش پیشی گرفت و روی صفحات کتاب خوابش برد.
هیچ کس خبر نداشت پشت تنها پنجره روشن آن حوالی، آرزویی بزرگ حتی در خواب برای زنده ماندن می‌جنگید.


…………….

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *